سلامی به گرمای تابستون گرمسار
کلاس رانندگی هم بالاخره تموم شد. فقط امتحان راهنمایی رانندگی مونده که اونم هفته بعد میدم میره پی کارش. فردا میرم گرمسار یه سری کارایی دارم که باید انجام بدم ( خدا رحم کنه آخه یادم میاد آخرین باری که قرار بود از گرمسار برگردم یعنی بعد امتحانای ترم 2 بلیتم رو واسه یه روز دیرتر گرفتم تا اگه کاری چیزی اونجا پیش اومد وقت داشته باشم ولی اون روز که رسید تا فرداش خودمو واسه کاری که کرده بودم فحش می دادم. تازه اون بد بخت هایی رو که ترم تابستونی گرفته بودن رو بگو ). فعلا این داستانو داشته باشین تا بعد.
گربه در معبد
در روزگاران دور در یک معبد قدیمی استاد بزرگی بود که اندیشه های نوینی را درس می داد. در معبد گربه ای بود که به هنگام درس دادن استاد سرو صدا می کرد وحواس شاگردان را پرت می کرد.
استاد از دست گربه عصبانی شد و دستور داد تا هر وقت کلاس تشکیل می شود، گربه را زندانی کنند. چند سال بعد استاد درگذشت ولی گربه همچنان در طول جلسات استادان دیگر زندانی می شد. بعد از مدتی گربه هم مرد. مریدان استاد بزرگ گربه ای دیگر را گرفتند و به هنگام درس اساتید معبد آن را در قفس زندانی کردند!
قرنها گذشت و نسلهای بعدی درباره تاثیر زندانی کردن گربه ها بر تمرکز دانشجویان، رساله ها نوشتند!!!

