اول اینو بگم که یک مدت بود بخاطر پروژه برادرم به کامپیوتر دسترسی نداشتم برای همینم خیلی وقته آپدیت نکردم. و اما یک چیز جالب اینه که سه روز قبل تو آموزشگاه رانندگی پریش رو دیدم. البته اولش یکم شک داشتم که خودش باشه آخه تا حالا از نزدیک ندیده بودمش ولی بعد از یکم پرس و جو متوجه شدم خودشه. آشناییم با پریش رو هم شاید بعدا تعریف کنم.
و اما بازگشت به کرملین
دوباره امسال هم قرار شد برگردم خوابگاه. اما چرا؟
تابستون با بچه ها که دنبال خونه میگشتیم یکی از آشنا ها که از ورودی هم اتاقی هام بود ،خبر داد که یک خونه خوب دارند و چون گروهشون به هم خورده میخوان از اونجا برند به ما خبر دادن تا ما خونه رو بگیریم. خلاصه ما رو دعوت کردن و ما هم رفتیم و خونه رودیدیم و پسندیدیم و با صاحب خونه هم صحبت کردیم و قرار شد چهار نفری برای سال بعد یعنی اول مهر اجارش کنیم.
تا اینکه دو هفته قبل یکی از بچه ها خبر داد که خونه مالیده. آخه مستاجرای قبلی که همون دوستای هم اتاقیهای ما بودن تصمیمشون عوض شده بود و قرار شده یک سال دیگه هم اونجا بمونند. ما هم که از روی اطمینان به صاحب خونه قول نامه ننوشته بودیم و دوستامم حاضر نبودن به خاطر یک خونه با هم ترمی هاشون درگیر بشند، لنگ در هوا موندیم.
اولش که این خبر رو شنیدم خیلی ناراحت شدم. آخه دیگه وقتی نداشتیم که بریم سراغ خونه. اگر هم داشتیم باید وسط تابستون و تو اون گرمای وحشتناک گرمسار می رفتیم. اول مهر هم که نمی شد آخه تا اون موقع دیگه همه خونه ها اجاره میرفتند و قیمتهای خونه هم پرواز میکردند ،تازه اگه خونه ای هم پیدا میشد باید دوبل اجاره میدادیم. یک مدت روی این موضوع فکر میکردم که به نظرم رسید اوضاع زیادم بد نشده آخه جدیدا به خاطر بنایی که داریم اوضاع اقتصادیمون یکم به هم خورده و اگه بخوام خونه بگیرم یکم به خونمون فشار میاد. دلیل بعدیش هم که مهمتره اینه که دلم واسه خوابگاه و اون جو صمیمیش تنگ شده مخصوصا جعفر (چکار کنیم دیگه، خراب رفاقتیم ). البته ابولی هم به این راحتی ها مارو ول نمی کرد آخه یک سال بود که با هم بودیم و به هم خیلی عادت کرده بودیم بعدشم ابولی خیلی هوامو داره برای همین نمی خواست ترم سه رو (که خوف ترین ترم دامپزشکیه ) به خاطر مسایل مالی مجبور بشم تو خوابگاه بمونم ولی خوب اون رو هم قانع کردم. خلاصه ما می مونیم و جعفر و کرملین .
تا بعد خدا حافظ
