سلام ، امروز یاد یه خاطره افتادم گفتم بد نیست اینجام تعریفش کنم. تا بقیه هم از تجربیات من یه استفاده ای ببرند.
پارسال اول مهر که تازه گرمسار رفته بودم تصمیم گرفتم برم سر یه کاری خودمو مشغول کنم که به نظرم تدریس تو موسسات زبان بهترین گزینه بود. خلاصه رفتم یه موسسه و وقت مصاحبه گرفتم. چند روزی (نزدیک دو ماه) گذشت و بالاخره یکی زنگ زد بیام واسه مصاحبه. من هم که از خدا خواسته و مسمم ومطمئن به خودم رفتم. وقتی رسیدم مسئولش هنوز نیامده بود برای همین ما رو فرستادن تو یه اتاقی تا منتظر بمونیم. تو احوالات خودم سپری میکردم که متوجه شدم مستخدمه که یه زن چاق و اخمالو بود داره با یک استکان چای میاد طرفم منم خودمو به اون راه زدم که مثلا ندیدمش تا خوب بیاد جلو، نزدیک میز که رسید رومو طرفش کردمو که مثلا تازه دیدمش و گفتم: ا متشکرم خانم. اونم گفت: خواهش می کنم. و خم شد روی میز و بجای اینکه استکان چای رو بذاره قندون رو از رو میز برداشت و راهشو کشیدو رفت. با این کارش انگار یه پارچ آب یخ رو سرم خالی کردن تا به حال تو عمرم جایی اینقدر خیت نشده بودم. بازم خدارو شکر کردم که غیر از ما دو تا کسی تو اطاق نبود. البته بعدا هم برام چای و هم بیسکویت آورد با این حال این از ضایه شدن من چیزی کم نمی کرد. ولی کاش ماجرا به همینجا خاتمه می یافت. تو شک بعد از اون حادثه بودم که زنگ به صدا در اومد و کلاسا تعطیل شدن. همه اساتید جمع شدن تو اتاق و بعد ازکمی با هم صحبت کردن رفتن. من موندمو اون کسی که میخواست باهام مصاحبه کنه. با توجه به اتفاقی که افتاده بود یه کم اضطراب داشتم ومیخواستم فقط همه چیز زود تموم شه که برم خوابگاه. طرف هم که دید من عجله دارم زودتر برم پرسید Do you have an appointment somewhere? منم که تو اون لحظه همچین هول شده بوده که نفهمیدم چی شد که بهش گفتم Yes, I got my degree last year from... تا به خودم اومدم دیدم چی پرسیده و من چی جواب دادم (جایی قرار ملاقات داری؟ آره من مدرکمو پارسال از...) رو حساب همین خیتایی که بالا آورده بودم چنان حول شدم که دیگه یادم نمیاد چه چیزایی ازم پرسید و من چه جوابایی بهش دادم تنها چیزی که یادم میاد این بود که از موسسه که بیرون اومدم تا خوابگاه فقط به اون مستخدمه فهش می دادم.
هرچی فکر کردم یه نتیجه اخلاقی برای ماجرا پیدا کنم چیزی به ذهنم نرسید. ممنون میشم شما کمکم کنین شاید یه درسی از این ماجرا بگیرم.
