تبليغاتX
" دست نوشته های مجهول "
جمعه 1386/10/07
پریروز تو قطار در حال اومدن به گرمسار، یک sms از یکی از دوستام بهم رسید که متنش این بود:

 نمی دونم چرا من باید این خبر بدو به همه بدم. دوست خوبمون، حمید میرزایی بر اثر تصادف دار فانی را وداع گفت. حال پیمان طوطی و سهیل لشگری هم وخیمه، واسه زنده موندنشون دعا کنین.

واقعیتش پیمان و سهیل روگرچه زیاد باهاشون سلام و علیک نداشتم ولی می شناختمشون. اما حمید رو به اسم نمی شناختم و تا زمانی که گرمسار رسیدم و از بچه ها پرسیدم نمی دونستم کی بوده.

فردا صبح همون روز رفتیم دماوند تشییع جنازه حمید. برای اولین بار بود که تو یک تشییع جنازه شرکت می کردم. و برای اولین بار بود که برای فوت کردن یک نفر اینطوری گریه می کردم البته زیاد به خاطر خودش نه ( چون می دونستم الان یه جای بهتری نشسته و راحت شده )، از گریه های پدر و مادر و برادرش بود که واقعا دلم به درد می اومد و بی اختیار اشک از چشمام سرازیر می شد.

بچه ها می گفتند پنج روز قبل برای اولین بار و آخرین بار رفته بود مشهد زیارت امام رضا و تازه دو روز بود که برگشته بود. خلاصه خوشو آماده کرده بود و پاک از این دنیا رفت.

سهیل زیاد وضعش خراب نیست و پیمان هم بهتر شده و حالا دیکه واسه نفس کشیدن به دستگاه احتیاج نداره و خودش نفس می کشه ولی هنوز تو کماست. امیدوارم زود تر حالشون خوب بشه و سالم  برگردن پیشمون.

خدا جون ازت می خوام به بزرگی خودت گناهای حمید رو ببخشی و پیمان و سهیل رو سالم بهمون برگردونی.

اولين و آخرين سفر حميد به مشهد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~