تبليغاتX
" دست نوشته های مجهول "
سه شنبه 1386/10/04

سلام

در این ۶۵ روز دوری از دفترچه خاطرات اتفاقهای زیادی برام افتاد که وقت نکردم از هیچ کدومشون حرفی بزنم. ولی حالا که پس از سه ماه دوری از خونه برگشتم مشهد وقت مناسبیه تا تلافی این مدت خاموشیمو در بیارم.

1. در تاریخ 24/8/86 سگم ( ریکی ) 6 تا توله زایید که متاسفانه چون پدر و برادرم زمان زایمان رو فراموش کرده بودند و براش جای مناسب درست نکرده بودند و بدلیل خیس بودن زمین هر 6 تاشون مردن. این موضوع واقعا ناراحتم کرد.

2. یک هفته بعد از مردن توله هام پدر یکی از همکلاسیام ( داوود ) فوت کرد. یادم میاد هیچ وقت ازش ( به دلایلی ) خوشم نمی آمد ولی پس از این اتفاق واقعا رابطه ام باهاش تغییر کرده. شاید یه جور حس هم دردیه، به هر حال خدا بهش صبر بده، آخه تو این سن خیلی سخته.

3. هم زمان با این اتفاق( فوت پدر دوستم ) یعنی حدود یک ماه پیش از کانون اومدم بیرون آخه خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم وقتمو می گرفت. و در ضمن پول زیادی هم نمی دادن ( هر دو هفته 20 هزار تومان که به نسبت وقتی که میزاشتی خیلی کم بود ). تو یک ماهی که اونجا بودم 60 هزار تومان در آوردم که تقریبا نصفش رو از نمایشگاه دانشکده، کتاب خریدم که اگه پول ماله خودم نبود عمرا این کارو می کردم. از حق نگذریم گرچه کم بود ولی خیلی برکت داشت.

4. و اما مهمترین اتفاقی که این ترم برام افتاد. اول ترم هم اتاقی های پارسالم اومدن سراقم که منو به زور با خودشون ببرن خونه یی که گرفته بودن تا هم خونه شیم، چون با یکی خونه گرفته بودن که باهاش نمی ساختن و چون هم ترمی من بود و یک نیم ترمی با هم هم اتاقی بودیم خوب میشناختمش فکر کردن اگه من برم اونجا مشکلشون حل میشه. خلاصه با اینکه به هیچ عنوان نمی خواستم از خوابگاه برم ولی اونقدر اسرار کردن تو رودربایستی افتادم و مجبور شدم باهاشون برم. منم بر خلاف میلم به خوانوادم دروغ گفتم که هنوز خوابگاهم چون به دلایلی باید خوابگاه می موندم وخونه نمی گرفتم. ( البته تا اینجای داستان قبل از پست قبلیم بود ولی چون خانوادم ازش خبر نداشتند گفتم بهتره اینجا هم ننویسمش تا یه وقت اتفاقی یه آشنایی ... ولی حالا که تصمیمم عوض شد که همه چیزو بگم ). دو ماه از اومدنم به خونه گذشت، تو این مدت خیلی سختی کشیدم چون واقعا تنها شده بودم و از کارهای هم خونه ای هام هم اصلا خوشم نمی اومد. تا اینکه دیگه خسته شدم و نتونستم تحمل کنم و دو هفته پیش از خونه بیرون اومدم و برگشتم خوابگاه پیش دوست خوبم سید جعفر.

 خلاصه نگفتن یک " نه " ی قاطع گرچه تو این دو ماه برام سخت و گرون تموم شد ولی تجربه و درس خیلی خوبی شد برای آیندم که دیگه برای یک نه گفتن تو رودر بایستی نمونم.

 

 خدای بزرگ می فرماید

ای فرزند آدم

ملائکه من شب و روز مواظب تو هستند، آنچه را می گویی و انجام می دهی، کم یا زیاد، همه را می نویسند. آسمان بر آنچه از تو دیده شهادت می دهد و زمین بر آنچه روی آن انجام داده ای گواهی می دهد. خورشید و ماه و ستارگان بر آنچه می گویی و عمل می کنی شهادت خواهند داد. خود نیز بر قلب و بر اعمال مخفی تو آگاهم.

 

پس از خودت غافل مباش!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~