سلام
الان از یه کافی نت تو گرمسار دارام پست مینویسم. اول که اومده بودم گرمسار در گیر یه سری مشکلات شدم ( البته جدا از مشکلات ثبت نام ) که واقعا مخمو مشغول کرده بود و داشت دیوونم می کرد. فکر هم نمی کردم به این راحتی ها بشه از شرشون خلاص شم. حتی یک بار که واقعا بهم ریخته بودم اومدم خواستم بیام اینجا هر چی تو دلم مونده بودو بریزم بیرون ولی خوب کافی نتی که میخواستم برم تعطیل بود.
خدارو شکر الان دیگه همه چیز درست شده و مشکل خاصی ندارم. در ضمن تو این مدت که گرمسار بودم اتفاق هایی افتاده که دیگه دلم نمیخواد برگردم مشهد. مثلا یکیش تغییر در وضعیت دانشکده و رسیدگی بیشتر به موجب تغییر رئیس دانشگاهه. راستی داریم یک کاری میکنیم که انتشار جزوات دانشکده رو از انحصار E-Vet ( انتشارات دانشکده مون ) در بیاریم که تا حالا هم خیلی موفق بودیم البته وقتم واسه این کار خیلی گرفته میشه ولی خوب ارزششو داره. از کارهای دیگه ای هم که میخواستم انجام بدم ولی نشد گرفتن بوفه دانشکده با دو تا از بچه ها بود که فقط یکم دیر جنبیدیم وگرنه حتما می گرفتیمش.
خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا واسه همینم دلم تنگ شده بود و زیاد نوشتم. در مورد این شعر پایینی هم باید بگم که همیشه دلم می خواست نظر بقیه رو در مورد نتیجه ای که از این شعر می گیرن بدونم پس نا امیدم نکنین. تا بعد... ( اگر عمری بود)
سومی
هرسه مقابل پنجره نشستند خیره به دریا
یکی از دریا گفت
دیگری گوش کرد
سومی نه گفت
و نه
گوش کرد
او در میانه دریا بود غوطه در آب
از پشت پنجره حرکات او آرام و واضح
در آبی پریده رنگ آب
درون کشتی غرق شده ای چرخید
زنگ نجات را به صدا در آورد
حباب های ریزی با صدای نرم بر روی دریا شکستند
ناگهان یکی پرسید:
" غرق شد؟ "
دیگری گفت:
" غرق شد. "
سومی از عمق دریا نگاهشان کرد
گویی به دونفر که غرق شده اند می نگرد.
( یانیس ریتسون )

