سلام
من تازه پریروز رسیدم مشهد. سر وقت از اتفاق هایی که تو این سفر ۳ روزه برام پیش اومد مینویسم.
نمیدونم چرا یک چند وقتیه دلم برای رامتین پسر عموی عزیزم تنگ شده. این داستان رو به یاد رامتین اینجا می گزارم. میدونم که یکم قدیمیه ولی خوب خیلی جالبه حیفم اومد نگزارمش. باید زود برم تا سه دقیقه دیگه ساعت زنگ میزنه وهمه واسه سحری بیدار میشن. راستی ماه رمضون هم شروع شد روزه نمازاتون قبول باشه.
نگاه
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون به صحرانوردی رفته بودند. شب هنگام چادری زدند و در زیر آن خوابیدند. نیمههای شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه میبینی؟" واتسون گفت:"میلیونها ستاره میبینم". هلمز گفت: "چه نتیجهای میگیری؟". واتسون گفت: " از لحاظ روحانی نتیجه میگیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه میگیرم که زهره در كنار برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه میگیرم که بهرام (مریخ) در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد". شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیدهاند.
