تبليغاتX
" دست نوشته های مجهول "
چهارشنبه 1386/12/29

می خواستم از چهارشنبه سوری و اتفاق های دیشب بنویسم ولی الان دیگه حوصله شو ندارم.

 

امروز پس از دو ماه که از فوت خالم میگذره تازه برای اولین بار بود که سر خاکش می رفتم. زمانیکه سر قبرش رسیدم تازه فهمیدم که خاله جون رو دیگه نمی بینم و من تو این دو ماه فقط خودمو گول می زدم ، به خودم وانمود میکردم که اتفاقی نیفتاده و همه چیز مثل قبله و از همه چیزهایی که منو یادش مینداخت دوری می کردم برای همین بود که قبل از شروع کلاس ها رفتم گرمسار ، چون می خواستم از مشهد دور باشم که یادش نیفتم حتی از وقتی که مشهد اومدم هم جرات ندارم برم خونه مادرجون که مبادا یادش بیفتم. لحظه خیلی سختی بود. به مادرم حسودیم می شد چون مثل اون جرات گریه کردن رو نداشتم. فقط بقض گلومو بسته بود و هر چند لحظه یک بار قطره اشکی از چشمام بیرون می زد که اونم دور از چشم بقیه با آستینم پاک می کردم. میترسیدم جلوی پدرو مادرم گریه کنم و داد بزنم و خالمو بخوام، ولی از داخل داشتم منفجر می شدم ولی جز سکوت کار دیگه ای از پسم بر نمی اومد.

امروز این اتفاق باعث شد جراتشو پیدا کنم و بتونم به خاطراتم با خاله جون فکر کنم و به یادش تو خلوت خودم گریه کنم.

 

خاله جون:دیشب خیلی جات خالی بود، بالاخره دایی محمود هم داماد کردیم. خانومش هم همونطور که دوست داشتی دکتره. سلام منو به پدر جون برسون.

عیدت مبارک.

 

 

برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود              اهل زمين نبود  نمازش شكسته  بود

برسنگ قبر من بنويسيد شيشه  بود            تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد پاك  بود             چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت          عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد  كل عمر            پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

 

پارسا - کوچه تنهایی خیال 

 

بر سنگ قبر من بنویسید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~
شنبه 1386/12/18

سلام

چند وقت پیش واسه یک همایش با بچه ها رفته بودیم تهران. ولی دیر رسیدیم و نتونستیم به همایش برسیم. برای همین تصمیم گرفتیم بریم و یه گشتی تو تهران بزنیم که حداقل اگه همایش نرفتیم یه گردشی کرده باشیم. یکی از بچه های تهران هم که همراهمون بود بردمون تجریش و حسابی گردوندمون، دست آخر هم رفتیم پاساژ تندیس. جای خیلی قشنگی بود و واقعا خوش گذشت. این سفر نظرمو در مورد این شهر عوض کرد. تازه پس از سالها فهمیدم تهران واقعا جای بدی نیست. یادم میاد قدیما هر وقت با خانواده قرار بود بریم تهران من به یه بهانه ای از رفتن فرار می کردم. حتی عروسی پسر عمه ام هم چون تهران بود نرفتم ( البته بماند که من اصولا با عروس مشکل دارم و همیشه دنبال دودره کردنشم. ). نمی دونم چرا ولی از قدیم  از تهران خوشم نمی اومد.

خلاصه بگذریم... همینطور مشغول گشتن بودیم که یهو متوجه شدیم دیگه دیر شده و وقت نمیشه برگردیم. خوشبختانه دوست یکی از بچه ها دانشگاه امیر کبیر درس می خوند و تونستیم اونشب رو اونجا بمونیم. از خابگاه ۱۴ طبقه و امکانات و دیگر عجایب خوابگاه که بگذریم، من با بچه های خوابگاهش خیلی حال کردم. آخه بچه های خیلی باحالی بودن. راستی از بین حرفهاشون چیزی شنیدم که خیلی برام جالب بود واون اینکه تاقبل از عید دو تا امتحان میان ترم داشتن. اونوقت ما قبل از عید به جز دو تا کلاس دیگه هیچ کدوم از کلاسامون درست و حسابی تشکیل نشدن و قراره 20 ام هم تعطیل کنیم. و این برای ما واقعا  باید جای تاسف داشته باشه. دوباره یاد حرف دکتر اسدی استاد بیو شیمی مون می افتم : بچه ها من تعجب می کنم به جای اینکه شما که پول دادین منو بکشین سر کلاس از من استفاده کنین من باید شمارو بزور بکشم سر کلاس بهتون درس بدم ... .

 

در ضمن ۲۰ ام دارم میرم مشهد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~