تبليغاتX
" دست نوشته های مجهول "
پنجشنبه 1386/10/27

این سرما که این مدت همه جا رو گرفته، هیچ سودی نداشته بوده باشه، بدرد ما که خیلی خورد. انگار اصلا خدا هوا رو واسه ما سرد کرده بود. نمی دونم اگه این دو هفته قبل از امتهانا تعطیل نمی شد چه کار می خواستیم بکنیم. تو این یک هفته ای که از تعطیلات میگذره تقریبا هر روز فیزیولوژی می خوندم ولی هنوز به نصف هم نرسیدم، حالا آناتومی و ماهی هم بماند.

راستی حال پیمان و سهیل هم خوب شده و انشاا... ترم دیگه دوباره بر میگردن دانشگاه. این حوادث باعث میشه بیشتر قدر دورو بری هامونو بدونیم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~
جمعه 1386/10/07
پریروز تو قطار در حال اومدن به گرمسار، یک sms از یکی از دوستام بهم رسید که متنش این بود:

 نمی دونم چرا من باید این خبر بدو به همه بدم. دوست خوبمون، حمید میرزایی بر اثر تصادف دار فانی را وداع گفت. حال پیمان طوطی و سهیل لشگری هم وخیمه، واسه زنده موندنشون دعا کنین.

واقعیتش پیمان و سهیل روگرچه زیاد باهاشون سلام و علیک نداشتم ولی می شناختمشون. اما حمید رو به اسم نمی شناختم و تا زمانی که گرمسار رسیدم و از بچه ها پرسیدم نمی دونستم کی بوده.

فردا صبح همون روز رفتیم دماوند تشییع جنازه حمید. برای اولین بار بود که تو یک تشییع جنازه شرکت می کردم. و برای اولین بار بود که برای فوت کردن یک نفر اینطوری گریه می کردم البته زیاد به خاطر خودش نه ( چون می دونستم الان یه جای بهتری نشسته و راحت شده )، از گریه های پدر و مادر و برادرش بود که واقعا دلم به درد می اومد و بی اختیار اشک از چشمام سرازیر می شد.

بچه ها می گفتند پنج روز قبل برای اولین بار و آخرین بار رفته بود مشهد زیارت امام رضا و تازه دو روز بود که برگشته بود. خلاصه خوشو آماده کرده بود و پاک از این دنیا رفت.

سهیل زیاد وضعش خراب نیست و پیمان هم بهتر شده و حالا دیکه واسه نفس کشیدن به دستگاه احتیاج نداره و خودش نفس می کشه ولی هنوز تو کماست. امیدوارم زود تر حالشون خوب بشه و سالم  برگردن پیشمون.

خدا جون ازت می خوام به بزرگی خودت گناهای حمید رو ببخشی و پیمان و سهیل رو سالم بهمون برگردونی.

اولين و آخرين سفر حميد به مشهد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~
سه شنبه 1386/10/04

" کریسمس و سال نو میلادی مبارک "

happy christmas

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~
سه شنبه 1386/10/04

سلام

در این ۶۵ روز دوری از دفترچه خاطرات اتفاقهای زیادی برام افتاد که وقت نکردم از هیچ کدومشون حرفی بزنم. ولی حالا که پس از سه ماه دوری از خونه برگشتم مشهد وقت مناسبیه تا تلافی این مدت خاموشیمو در بیارم.

1. در تاریخ 24/8/86 سگم ( ریکی ) 6 تا توله زایید که متاسفانه چون پدر و برادرم زمان زایمان رو فراموش کرده بودند و براش جای مناسب درست نکرده بودند و بدلیل خیس بودن زمین هر 6 تاشون مردن. این موضوع واقعا ناراحتم کرد.

2. یک هفته بعد از مردن توله هام پدر یکی از همکلاسیام ( داوود ) فوت کرد. یادم میاد هیچ وقت ازش ( به دلایلی ) خوشم نمی آمد ولی پس از این اتفاق واقعا رابطه ام باهاش تغییر کرده. شاید یه جور حس هم دردیه، به هر حال خدا بهش صبر بده، آخه تو این سن خیلی سخته.

3. هم زمان با این اتفاق( فوت پدر دوستم ) یعنی حدود یک ماه پیش از کانون اومدم بیرون آخه خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم وقتمو می گرفت. و در ضمن پول زیادی هم نمی دادن ( هر دو هفته 20 هزار تومان که به نسبت وقتی که میزاشتی خیلی کم بود ). تو یک ماهی که اونجا بودم 60 هزار تومان در آوردم که تقریبا نصفش رو از نمایشگاه دانشکده، کتاب خریدم که اگه پول ماله خودم نبود عمرا این کارو می کردم. از حق نگذریم گرچه کم بود ولی خیلی برکت داشت.

4. و اما مهمترین اتفاقی که این ترم برام افتاد. اول ترم هم اتاقی های پارسالم اومدن سراقم که منو به زور با خودشون ببرن خونه یی که گرفته بودن تا هم خونه شیم، چون با یکی خونه گرفته بودن که باهاش نمی ساختن و چون هم ترمی من بود و یک نیم ترمی با هم هم اتاقی بودیم خوب میشناختمش فکر کردن اگه من برم اونجا مشکلشون حل میشه. خلاصه با اینکه به هیچ عنوان نمی خواستم از خوابگاه برم ولی اونقدر اسرار کردن تو رودربایستی افتادم و مجبور شدم باهاشون برم. منم بر خلاف میلم به خوانوادم دروغ گفتم که هنوز خوابگاهم چون به دلایلی باید خوابگاه می موندم وخونه نمی گرفتم. ( البته تا اینجای داستان قبل از پست قبلیم بود ولی چون خانوادم ازش خبر نداشتند گفتم بهتره اینجا هم ننویسمش تا یه وقت اتفاقی یه آشنایی ... ولی حالا که تصمیمم عوض شد که همه چیزو بگم ). دو ماه از اومدنم به خونه گذشت، تو این مدت خیلی سختی کشیدم چون واقعا تنها شده بودم و از کارهای هم خونه ای هام هم اصلا خوشم نمی اومد. تا اینکه دیگه خسته شدم و نتونستم تحمل کنم و دو هفته پیش از خونه بیرون اومدم و برگشتم خوابگاه پیش دوست خوبم سید جعفر.

 خلاصه نگفتن یک " نه " ی قاطع گرچه تو این دو ماه برام سخت و گرون تموم شد ولی تجربه و درس خیلی خوبی شد برای آیندم که دیگه برای یک نه گفتن تو رودر بایستی نمونم.

 

 خدای بزرگ می فرماید

ای فرزند آدم

ملائکه من شب و روز مواظب تو هستند، آنچه را می گویی و انجام می دهی، کم یا زیاد، همه را می نویسند. آسمان بر آنچه از تو دیده شهادت می دهد و زمین بر آنچه روی آن انجام داده ای گواهی می دهد. خورشید و ماه و ستارگان بر آنچه می گویی و عمل می کنی شهادت خواهند داد. خود نیز بر قلب و بر اعمال مخفی تو آگاهم.

 

پس از خودت غافل مباش!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~