تبليغاتX
" دست نوشته های مجهول "
چهارشنبه 1386/06/28

1- نوشتن داستان سفر سه روزه ام رو تازه داشتم تموم میکردم که نمیدونم چی شد یهو و تصمیم گرفتم بی خیالش بشم. در ضمن تصمیم گرفتم از این به بعد سعی کنم دیگه قول چیزی رو تو وبلاگم ندم که مثلا تو پست بعدی میخوام چکار کنم.

 2- خیلی وقت بود دنبال یه سگ خوب میگشتم تا با سگم جفت بندازم بیشترم نظرم دوبرمن بود که یک بارهم گیر آوردم ولی دیر شده بود و سگم از فحلیش گذشته بود تا اینکه چند وقت پیش متوجه شدم سگم فحل شده بود و یک جفت براش جور کردم. گرچه از نژادهای اصیل نیست ولی سگ خوبی بود و به سگ خودم هم میومد. ولی شانس آوردم به موقع آوردیمش آخه سگه رو شب که آوردیم فردا صبحش دیگه سگم زمان فحلیش تموم شده بود و نمیگذاشت سگه بهش نزدیک بشه.  پدرم میگه سگمون حامله نمیشه آخه دیر آوردیمش البته درستم میگه آخه برای اینکه از نتیجه بشه مطمئن شد باید وقت زیاد باشه تا چند بار جفت گیری کنن. ولی اگه حامله بشه به احتمال زیاد بیشتر توله ها نر میشن ( اینم تشخیص من که البته دلیل علمی هم داره ) زمان جفت گیریشونو اینجا مینویسم که یادم نره ( 24/6/86 ).  اگه آبستن شده باشه که امیدوارم همینطور هم باشه باید حدودا 25/8/86 زمان زایمانش باشه.

 3- بعضی وقتها که فشار مشکلات زندگی زیاد میشه آدم فکر میکنه که تو دنیا از همه بیشتر مشکل داره و به خدا میگه : " خدایا چرا من؟ ".  ولی وقتی وارد زندگی بقیه بشی و از مشکلات بقیه بپرسی می فهمی که این تنها تو نیستی که سختی هایی تو زندگیت هست حتی مشکلات و مصائب بعضی ها اونقدر سخت و زیاد که از خودت به خاطر چیزهایی که میگفتی ناراحت میشی. همیشه تو زندگی همه کم وبیش پستی و بلندی هایی هست و همیشه نا امیدی سراغ آدم میاد ولی اون کسی تو بازی زندگی موفق و پیروزه که بتونه از این مشکلات سربلند بیرون بیاد و کمتر از نا امیدی ضربه بخوره از همه مهم تر از این مشکلات درس بگیره. پس وقتی یک سختی تو زندگی به سراغت میاد خودتو زود نباز با یه نگاه به دورو برت میفهمی که تنها نیستی.

 4- این هم "اسرار زندگی" از دوست عزیزم مجتبی

 - چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟

- چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟

- چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟

- چرا تارزان ريش و سيبيل نداشت؟

- چرا پدر پسر شجاع اسم نداشت و همه به اسم پسرش میشناختنش؟ ( این یکیشو خودم گفتم )

و خیلی چراهای دیگر.....................................(اسرار زندگی)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~
جمعه 1386/06/23

سلام

 

من تازه پریروز رسیدم مشهد. سر وقت از اتفاق هایی که تو این سفر ۳ روزه برام پیش اومد مینویسم.

 

نمیدونم چرا یک چند وقتیه دلم برای رامتین پسر عموی عزیزم تنگ شده. این داستان رو به یاد رامتین اینجا می گزارم. میدونم که یکم قدیمیه ولی خوب خیلی جالبه حیفم اومد نگزارمش. باید زود برم تا سه دقیقه دیگه ساعت زنگ میزنه وهمه واسه سحری بیدار میشن. راستی ماه رمضون هم شروع شد روزه نمازاتون قبول باشه.

 

نگاه

 

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون به صحرانوردی رفته بودند. شب هنگام چادری زدند و در زیر آن خوابیدند. نیمه‌های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می‌بینی؟" واتسون گفت:"میلیون‌ها ستاره می‌بینم". هلمز گفت: "چه نتیجه‌ای می‌گیری؟". واتسون گفت: " از لحاظ روحانی نتیجه می‌گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می‌گیرم که زهره در كنار برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می‌گیرم که بهرام (مریخ) در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد". شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده‌اند.

 

شرلوک هلمز

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:55 قبل از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 1386/06/15

 

سلامی به گرمای تابستون گرمسار

 

کلاس رانندگی هم بالاخره تموم شد. فقط امتحان راهنمایی رانندگی مونده که اونم هفته بعد میدم میره پی کارش. فردا میرم گرمسار یه سری کارایی دارم که باید انجام بدم ( خدا رحم کنه آخه یادم میاد آخرین باری که  قرار بود از گرمسار برگردم یعنی بعد امتحانای ترم 2 بلیتم رو واسه یه روز دیرتر گرفتم تا اگه کاری چیزی اونجا پیش اومد وقت داشته باشم ولی اون روز که رسید تا فرداش خودمو واسه کاری که کرده بودم فحش می دادم. تازه اون بد بخت هایی رو که ترم تابستونی گرفته بودن رو بگو ). فعلا این داستانو داشته باشین تا بعد.

 

گربه در معبد

در روزگاران دور در یک معبد قدیمی استاد بزرگی بود که اندیشه های نوینی را درس می داد. در معبد گربه ای بود که به هنگام درس دادن استاد سرو صدا می کرد وحواس شاگردان را پرت می کرد.

استاد از دست گربه عصبانی شد و دستور داد تا هر وقت کلاس تشکیل می شود، گربه را زندانی کنند. چند سال بعد استاد درگذشت ولی گربه همچنان در طول جلسات استادان دیگر زندانی می شد. بعد از مدتی گربه هم مرد. مریدان استاد بزرگ گربه ای دیگر را گرفتند و به هنگام درس اساتید معبد آن را در قفس زندانی کردند!

قرنها گذشت و نسلهای بعدی درباره تاثیر زندانی کردن گربه ها بر تمرکز دانشجویان، رساله ها نوشتند!!!

 

گربه در قفس

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~
یکشنبه 1386/06/11

 اول اینو بگم که  یک مدت بود بخاطر پروژه برادرم به کامپیوتر دسترسی نداشتم برای همینم خیلی وقته آپدیت نکردم. و اما یک چیز جالب اینه که سه روز قبل تو آموزشگاه رانندگی پریش رو دیدم. البته اولش یکم شک داشتم که خودش باشه آخه تا حالا از نزدیک ندیده بودمش ولی بعد از یکم پرس و جو متوجه شدم خودشه. آشناییم با پریش رو هم شاید بعدا تعریف کنم. 

 

و اما بازگشت به کرملین

دوباره امسال هم قرار شد برگردم خوابگاه. اما چرا؟

تابستون با بچه ها که دنبال خونه میگشتیم یکی از آشنا ها که از ورودی هم اتاقی هام بود ،خبر داد که یک خونه  خوب دارند و چون گروهشون به هم خورده میخوان از اونجا برند به ما خبر دادن تا ما خونه رو بگیریم. خلاصه ما رو دعوت کردن و ما هم رفتیم و خونه رودیدیم و پسندیدیم و با صاحب خونه هم صحبت کردیم و قرار شد چهار نفری برای سال بعد یعنی اول مهر اجارش کنیم.

 تا اینکه دو هفته قبل یکی از بچه ها خبر داد که خونه مالیده. آخه مستاجرای قبلی که همون دوستای هم اتاقیهای ما بودن تصمیمشون عوض شده بود و قرار شده یک سال دیگه هم اونجا بمونند. ما هم که از روی اطمینان به صاحب خونه قول نامه ننوشته بودیم و دوستامم حاضر نبودن به خاطر یک خونه با هم ترمی هاشون درگیر بشند، لنگ در هوا موندیم.

اولش که این خبر رو شنیدم خیلی ناراحت شدم. آخه دیگه وقتی نداشتیم که بریم سراغ خونه. اگر هم داشتیم باید وسط تابستون و تو اون گرمای وحشتناک گرمسار می رفتیم. اول مهر هم که نمی شد آخه تا اون موقع دیگه همه خونه ها اجاره میرفتند و قیمتهای خونه هم پرواز میکردند ،تازه اگه خونه ای هم پیدا میشد باید دوبل اجاره میدادیم. یک مدت روی این موضوع فکر میکردم که به نظرم رسید اوضاع زیادم بد نشده آخه جدیدا به خاطر بنایی که داریم اوضاع اقتصادیمون یکم به هم خورده و اگه بخوام خونه بگیرم یکم به خونمون فشار میاد. دلیل بعدیش هم که مهمتره اینه که دلم واسه خوابگاه و اون جو صمیمیش تنگ شده مخصوصا جعفر  (چکار کنیم دیگه، خراب رفاقتیم ). البته ابولی هم به این راحتی ها مارو ول نمی کرد آخه یک سال بود که با هم بودیم و به هم خیلی عادت کرده بودیم بعدشم ابولی خیلی هوامو داره برای همین نمی خواست ترم سه رو   (که خوف ترین ترم دامپزشکیه ) به خاطر مسایل مالی مجبور بشم تو خوابگاه بمونم ولی خوب اون رو هم قانع کردم. خلاصه ما می مونیم و جعفر و کرملین .

 

تا بعد خدا حافظ

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~