تبليغاتX
" دست نوشته های مجهول "
یکشنبه 1386/05/21

سلام،

 

ابتدا از دوستانیکه برام دعا کردن کارم راه بیفته ممنون آخه کارم درست نشد و کار آموزی تابستون هم مالیده شد.

 

امروز یه شعر قشنگ از حمید مصدق براتون میزارم بخونین بلکه فرجی بشه و یه کم ذهنتون رو به فکر وا بداره، ولی اول دوتا خبر خوش .

 

اول اینکه خوشبختانه بیوشیمی 2 رو که فکر میکردم میفتم رو 5/16 شدم. ترم قبل هم دکتر اسدی اونقدر امتحان رو سخت گرفته بود که فکر می کردم بیو رو بیفتم که به حول و قوه الهی خوشبختانه با 15 قبول شدم.

 

و دوم اینکه امروز یه جوجه مرغ لاری به ناوگان مرغ و جوجه هام اضافه شد (با تشکر از پدر عزیزم که برام خریدش)

 

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست

تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا

خانه كوچك ما سيب نداشت

سیب 

حميد مصدق

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1386/05/17

 

سلام

 

دیروز اتفاقی که تمام تابستون منتظرش بودم افتاد. یعنی یکی که قرار بود برام با یه خانم دکتر صحبت کنه تا به عنوان کار آموز کنارش کار کنم با خانم دکتر در مورد من صحبت کرد ولی خانم دکتر حاضر نشدند منو به عنوان کارآموز بپذیرند. آخه چند وقت قبل دست یکی از کار آموزاشونو سگ گاز گرفته و از اون موقع به بعد به خاطر مسئولیتش میترسند و دیگه کارآموزی قبول کنند مگه اینکه از سازمان دامپزشکی نامه داشته باشه. که اونم بعید میدونم اونجا بهم نامه بدن.

البته من خودم هنوز باهاشون صحبت نکردم . شاید بتونم رازیشون کنم، البته اگه مشکلشون فقط همین باشه. شما برام دعا کنین خیلی برام مهمه که تابستونو بتونم اونجا کار کنم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~
سه شنبه 1386/05/16

 

با سلام :

 

امروز دو تا اطلاعیه دارم برای هم شهری های عزیز ( مشهدی ها )

 

- اول اینکه دنبال چند تا پایه میگردیم برای اینکه صبحها بریم دور پارک بدویم.

 

- دوم هم اینکه به شدت به چند تا دوست از دانشجوهای دامپزشکی فردوسی نیازمندیم.

 

از دوستان گرامی درخواست میشود در صورت هر گونه تمایل به اطلاعیه های بالا با من تماس بگیرند.

 

ID: tormentor_angel@yahoo.com

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~
یکشنبه 1386/05/14

 

سلام

 

امروز پای یکی از جوجه هامو که چند وقت قبل شکسته بود آتل بندی کردم. بیچاره آجر افتاده بود رو پاش و از مچ شکسته بود اولش اصلا فکر نمی کردم خوب بشه آخه انگشتهاش هم تکون نمی داد برای همین فکر کردم عصب پاش از مچ قطع شده. تا اینکه امروز بعد از حدود 2 هفته دیدم انگشتهای همون پای شکستشو داره آروم تکون میده برای همین زود پریدمو پاشو آتل بستم. امیدوارم زود تر خوب بشه، شما هم براش دعا کنین.

 

داستانی رو که امروز براتون می نویسم شاید خیلی هاتون شنیده باشید. این داستان با همه  سادگیش خیلی آموزنده است و من که ازش خیلی درس گرفتم. مطمئنم شما هم اگه خوب بهش توجه کنید با نظر من هم عقیده خواهید بود.

 

یه روز زمستونی آقا گنجیشکه داشته پرواز می کرده که از سرما یخ میزنه و میفته  زمین، از دست بر قضا یه گاوی داشته از اون طرفا رد میشده که از روش رد میشه و یه تاپاله میندازه روش. گنجیشکه هم گرم میشه و شروع میکنه به جیک جیک کردن. یه گربه که داشته از اون اطراف رد میشده صداشو میشنوه و میاد درش میاره و تمیزش میکنه ومیخورش.

و اما نتیجه اخلاقی: 1- هر کسی که بهت میرینه دشمنت نیست 2- و هر کسی که از تو گه درت میاره دوستت نیست 3- هر وقت تا حلق تو گه فرو رفتی حداقل دیگه خفه شو جیک جیک نکن.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~
جمعه 1386/05/12

 

سلام ، امروز یاد یه خاطره افتادم گفتم بد نیست اینجام تعریفش کنم. تا بقیه هم از تجربیات من یه استفاده ای  ببرند.

 

پارسال اول مهر که تازه گرمسار رفته بودم تصمیم گرفتم برم سر یه کاری خودمو مشغول کنم که به نظرم تدریس تو موسسات زبان بهترین گزینه بود. خلاصه رفتم یه موسسه و وقت مصاحبه گرفتم. چند روزی (نزدیک دو ماه) گذشت و بالاخره یکی زنگ زد بیام واسه مصاحبه. من هم که از خدا خواسته و مسمم ومطمئن به خودم رفتم. وقتی رسیدم مسئولش هنوز نیامده بود برای همین ما رو فرستادن تو یه اتاقی تا منتظر بمونیم. تو احوالات خودم سپری میکردم که متوجه شدم مستخدمه که یه زن چاق و اخمالو بود داره با یک استکان چای میاد طرفم منم خودمو به اون راه زدم که مثلا ندیدمش تا خوب بیاد جلو،  نزدیک میز که رسید رومو طرفش کردمو که مثلا تازه دیدمش و گفتم: ا متشکرم خانم. اونم گفت: خواهش می کنم. و خم شد روی میز و بجای اینکه استکان چای رو بذاره  قندون رو از رو میز برداشت و راهشو کشیدو رفت. با این کارش انگار یه پارچ آب یخ رو سرم خالی کردن تا به حال تو عمرم جایی اینقدر خیت نشده بودم. بازم خدارو شکر کردم که غیر از ما دو تا کسی تو اطاق نبود. البته بعدا هم برام چای و هم بیسکویت آورد با این حال این از ضایه شدن من چیزی کم نمی کرد. ولی کاش ماجرا به همینجا خاتمه می یافت. تو شک بعد از اون حادثه بودم که زنگ به صدا در اومد و کلاسا تعطیل شدن. همه اساتید جمع شدن تو اتاق و بعد ازکمی با هم صحبت کردن رفتن. من موندمو اون کسی که میخواست باهام مصاحبه کنه. با توجه به اتفاقی که افتاده بود یه کم اضطراب داشتم ومیخواستم فقط همه چیز زود تموم شه که برم خوابگاه. طرف هم که دید من عجله دارم زودتر برم پرسید Do you have an appointment somewhere? منم که تو اون لحظه همچین هول شده بوده که نفهمیدم چی شد که بهش گفتم Yes, I got my degree last year from... تا به خودم اومدم دیدم چی پرسیده و من چی جواب دادم (جایی قرار ملاقات داری؟ آره من مدرکمو پارسال از...) رو حساب همین خیتایی که بالا آورده بودم چنان حول شدم که دیگه یادم نمیاد چه چیزایی ازم پرسید و من چه جوابایی بهش دادم تنها چیزی که یادم میاد این بود که از موسسه که بیرون اومدم تا خوابگاه فقط به اون مستخدمه فهش می دادم.

 

هرچی فکر کردم یه نتیجه اخلاقی برای ماجرا پیدا کنم چیزی به ذهنم نرسید. ممنون میشم شما کمکم کنین شاید یه درسی از این ماجرا بگیرم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1386/05/10

دوباره  سلام:

 

اینو واسه یه نفر مینویسم که میدونم هیچ وقت نمی خونش. ولی مینویسمش تا شاید اینجا کس دیگه ای هم باشه که به دردش بخوره یا اینکه روزی یکی پیدا بشه این حرفو اطفاقی بهش برسونه.

 

"هیچ وقت سعی نکن برای آدما یه معادله بسازی آخه آدما خیلی پیچیده تر و غیر قابل پیشبینی تر از اونی هستند که بشه اونا رو تو یه معادله ی  ریاضی جا داد"

 

تا بعد خدا نگهدار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط مجهول  | 

~ ~ ~