تبليغاتX
" دست نوشته های مجهول "


















" دست نوشته های مجهول "

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟ 
گفت : 4 اصل
اول : دانستم که رزق مرا دیگری نمیخورد , پس آرام شدم
دوم : دانستم که خدا مرا میبیند , پس حیا کردم
سوم : دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد , پس تلاش کردم
چهارم : دانستم که پایان کارم مرگ است , پس مهیا شدم

+نوشته شده در شنبه 1391/01/12ساعت7:54 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

خیلی وقت بود نیومده بودم. سعی می کنم بیشتر سر بزنم. فعلا اینو داشته باشید تا بعد.

----------------------------------

"توهم"

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.

منبع: نگاهک


+نوشته شده در یکشنبه 1391/01/06ساعت7:20 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

+نوشته شده در یکشنبه 1391/01/06ساعت5:50 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

 

مدت هاست که دیگه حوصله نوشتنم رو از دست دادم. شاید به خاطر اینه که کسایی که وجودشون مشوق نوشتنم بودن رو دیگه احساس نمی کنم. شاید یه روزی برایه همیشه از اینجا برم. شاید از یه جایه دیگه ای شروع کنم. ولی فعلا که هستم.

--------------------------------

اسمش فلمینگ بود. کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد. نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.

نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که  انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.

اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟ وینستون چرچیل

لکساندر فلمینگوینستون چرچیل

+نوشته شده در جمعه 1389/05/08ساعت2:25 قبل از ظهرتوسط مجهول | |

 

امروز ۲۲ سال از اولین گریه من به دنیایی که الان توش زندگی می کنم میگذره. امشب برای سومین بار در طول هفته بچه ها برام تولد گرفتن. الان ساعت ۲ بعد از نیمه شبه و من از خونه دوستم رضا دارم مینویسم. برای همین فرصت بیشتر از این تعریف کردن رو ندارم. ولی خیلی حرف ها واسه گفتن تو دلم مونده که میخوام بگم.

فقط همینو میگم که برام دعا کنین...

Happy Birthday Siyavash

+نوشته شده در دوشنبه 1389/01/30ساعت2:13 قبل از ظهرتوسط مجهول | |

 

بدون شرح

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/01/12ساعت3:37 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

اینبار کار و مشغله زیاد، سرعت فوق العاده پایین اینترنت dial up و تنبلی خودم همگی دست به دست هم دادن تا دیگه حتی نتونم واسه تبریک سال نو هم پستی بدم. به هر حال الان اومدم تا تبریک خودم رو از ته دل ابراز کنم. امیدوارم که همه ایرانی های دنیا سال فوق العاده ای رو همراه با موفقیت های بسیار و روز افزون شروع کرده و پیش رو داشته باشند. همچنین آرزوی سالی بدون خشونت برای ایران دارم.

از همینجا هم با یادی از همه عزیزانی که به خاطر فکر، عقیده و مردمشون شجاعانه ایستادند و امروز جاشون سر سفره های هفت سین خونوادهاشون خالیه تشکر خودم رو اعلام می کنم و میگم که ما راهتون ادامه داره ...

 سال نو مبارک

راستی یک چیز دیگه.  یک نفر هست که مدت هاست رفته و اثری از خودش بجا نگذاشته. البته دلیل منطقی هم برای رفتنش داشت و بهش حق میدم. ولی واقعا دلم براش تنگ شده واسه نوشته هاش، شکایت هایی که از دیر سر زدن هام میکرد و تصمیم هایی که هر از چندی می گرفت که دیگه ننویسه. ولی این بار دیگه واقعا رفت. اما منتظرش می مونم . امیدوارم هر کجا که هست سلامت و پیروز باشه و به بیش از اون چیزی که از خودش انتظار داره برسه.

+نوشته شده در چهارشنبه 1389/01/11ساعت3:23 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

بالاخره با همه سختی هایی که سر راهمون بود امتحانات رو پشت سر گذاشتیم. نتایجش هم تا اینجا که هر چی رو اعلام کردند راضی بودم ولی به شدت از اپیدمیولوژی می ترسم. امیدوارم دکتر بکایی یه حالی بده، آخه خیلی وقت امتحانش کم بود تقریبا 5 نمره رو که کاملا بلد بودم رو نرسیدم بنویسم. حالا از همه اینا بگذریم... کمتر از 20 روز دیگه امتحان پیش درمانگاهی  (آزمون جامع علوم پایه) داریم. از همین جا از تمام دوستان عزیزی که در حال خوندن این نویسیده ها هستند به شدت طلب دعا می شود (هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم).


راستی از زمان امتحانات یه خاطره ای دارم که می خوام بگذارمش اینجا بچه ها استفاده کنند. این خاطره مربوط میشه به یکی از بسیار نوشته هایی که بر روی دیوار کتابخونه مون بود. چه شبهای رو که با این نوشته ها صبح نکردیم.

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند چنان با دامان

همه تقصیر من این است که خود می دانم

که نکردم فکری که تامل ننمودم روزی، ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران

کودکی سپری گشت به بازی به فراغت به خیال

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست بایدش نالیدن

من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفتند 

که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن، توان بال گشودن همچو مرغی آزاد و سر هر بام که شد خوابیدن ...


+نوشته شده در دوشنبه 1388/11/19ساعت10:0 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

سلام.


زیاد وقت ندارم، باید زودتر برم. فقط اومدم که بگم برای امتحانات پیش روم برام دعا کنید. آخه بین امتحانا هیچ فاصله ای نیست و تقریبا همشون پشت سر همند. بجاش 2 هفته فرجه داشتیم که اونم همش به یللی تللی گذشت. با اینکه موقع امتحانات خیلی خونسدم و زیاد جدی نمیگیرمشون ولی خوب دقیقا همین مورد منو میترسونه. ویک مسئله دیگه هم هست و اون اینکه عاشق امتحاناتم، خیلی هیجان داره. به هر حال ازتون میخوام که برام دعا کنید.

---------------------------------------

زندگي رو زياد جدي نگير ، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري.

" آلبرت هوبارد "

تا وقتی دیگر ...

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/23ساعت7:46 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

سلامی گرم و دوباره به دوستان قدیمی.

البته میدونم بعد از این همه غیبت دیگه کسی اسم وبلاگم رو هم یادش نیست چه برسه به اینکه بخواد بیاد و چرت و پرت های منو بخونه. به هر حال مثل همیشه واسه دل خودم مینویسم وهمه اونهایی که شاید یه روزی نوشته هامو به هر دلیلی ببینند و یه نیم نگاهی بهش بندازند.

یه مسئله دیگه هم هست که یکم منو اذیت میکنه. و اون اینکه امروز وقتی بعد از حدود ۵ ماه به وبلاگم سر میزدم. یه جورایی دلم به تاپ تاپ افتاد. اول به این خاطر که خیلی دلم براش تنگ شده بود و دوم به این دلیل که نوشته های دوستان عزیز و قدیمیی رو دیدم که برام پیغام گذاشته بودند و من حتی تو این مدت یغامشون رو هم ندیده بودم چه برسه به اینکه جوابشونو بدم یا اینکه خبرشونو بگیر. واقعا از خودم متاسف شدم.

از این به بعد به خودم قول میدم دیگه بدون خداحافظی نگذارم برم یک مدت طولانی و ... بی خیال حالا. زیاد حرف زدم. مهم اینه که الان اینجامو دارم مینویسم.

راستی باید جبران ف.ی.ل.ت.ر شدنه کلوب رو هم بکنم.

-------------------------

  محمودآرنولد

 

 

 

 

.VS

 

آرنولد شوارتزینگر فرماندار ایالت کالیفرنیا احمدی نژاد را تحسین کرد.

 به نقل از بی ان بی ان “body no brain news“، شوارتزینگر که در ضیافتی به افتخار رییس جمهور ایران میزبان احمدی نژاد بود، وی را تحسین کرد.

آرنولد شوارتزینگر گفت: تا پیش از برخورد نزدیک با آقای احمدی نژاد نظر مساعدی نسبت به وی نداشتم ولی با گفتگوهای دوستانه ای که امشب داشتیم ایشان را تحسین می کنم.
قهرمان بدنسازی سابق دنیا گفت: آنچه بیش از هرچیز در مورد ایشان تحسین برنگیز است اعتماد به نفسِ فراتر از حد تصور پرزیدنت احمدی نژاد است.

آرنولد افزود: علی رغم جثه کوچک، محمود سرشار از اعتماد به نفس است به نحویکه بارها و بارها من را تهدید به زدن تو دهنی، شکستن گردن، خورد کردن دندان ها و فارت پیچ کردن کرد. وی گفت علاوه بر این ایشان بسیار شوخ طبع هم هستند.

به گفته شاهدان عینی آقای احمدی نژادسه بار با چنگال و کمربند به سمت شوارتزینگر حمله کرده بود که با وساطت اطرافیان از برخورد جلوگیری شده بود. الهام در همین راستا اعلام کرده بود “خودم کافی هستم” و به گفته منابع آگاه، به همین علت در سر میز شام حکم ریاست وی بر فدراسیون کشتی کج، با حفظ سمت صادر شده بود.

گفتنی است در انتهای این میهمانی آقای احمدی نژاد طی نطقی به آقای شوارتزینگر توصیه هایی در مورد خداشناسی، مهرورزی، احترام به خلق خدا، تلاش در راه خدمت به خلق خدا، رعایت حقوق اقلیت ها، احترام به آزادی بیان، نیکی به والدین و دفاع از ملت مظلم فلسطین کرد. فرماندار کالیفرنیا نیز ضمن تشکر متقابلا در مورد فواید هارتل، پشت بازو، پرس سینه، پشت پا و به خصوص استفاده از مواد پروتئی سخنرانی کرد.

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/10ساعت10:46 قبل از ظهرتوسط مجهول | |

 

سلام.

بالاخره ما هم به کلوب پیوستیم. قبلا هم یک بار می خواستم عضو بشم ولی به نظرم جالب نیومد. ولی حالا که عضو شدم میبینم فوق العادست. محیط خیلی جالبیه و اعضای خیلی زیادی هم داره. کلوب آی دی ام رو میگذارم همین کنار اگه خواستید شما هم یه سر بزنید. ولی خیلی زود برش میدارم آخه میخوام مجهول، مجهول بمونه.

اینجا هم به اصطلاح کلوبلاگ ام هستش که در حقیقت یک گلچین از نوشته های کلوبی ها هستش که فکر می کنم جالب باشه یک سر بزنین.

http://siyavash_dvm.cloob.com/

+نوشته شده در جمعه 1388/05/23ساعت0:23 قبل از ظهرتوسط مجهول | |

 

بالاخره داییم اینا دیشب برگشتند رومانی. دلم خیلی براشون تنگ میشه. متاسفانه شایان اینجا که به حرف نیامد به جز سه چهار کلمه. امیدوارم دفعه بعد که می بینمش فارسی هم بتونه صحبت کنه.

تو پست قبلی ام یکی از دوستان خیلی عزیزم چیزی برام نوشته بود و در اون اعتراف کننده های اخیر رو دروغگو و ترسو خونده بود. البته هر کسی نظری داره و برای خودش محترمه ولی من یک جور دیگه فکر می کنم و به همین دلیل جوابی از خودم براش نوشتم. با اینکه به هیچ عنوان دوست نداشتم که اینجا بطور جدی وارد مسائل سیاسی بشم و از این قبیل مسائل صحبت کنم ولی از اونجایی که فکر می کردم شاید دوستان دیگری هم باشند که این نظر رو در مورد زندانیان سیاسیی که زیر فشارهای شدید لب به اعتراف گشودند داشته باشند، نظرم رو اینجا هم می گذارم که دوستان رو هم از نظر شخصیم آگاه کنم.

" اعترافات "

سلام....

ساده قضاوت نکن. شاید اعترافات اخیر مقداری باعث ناراحتی ما شده باشه ولی نباید بزاریم که دلسردمون بکنه.چون این دقیقا چیزیه که همون اعتراف گیر ها می خواهند. ضمن اینکه باید شرایط اون ها رو هم در نظر بگیریم. به نظرت اگه گالیله توی دادگاه اعتراف نمی کرد و اعدام می شد بهتر بود یا اینکه اعتراف کرد و در باقی عمرش با کشفیات و اختراعاتش قدم بزرگی رو در پیشرفت بشریت برداشت؟

حالا نظرت رو به حرف های خود ابطحی در مورد همین اعتراف گیری ها جلب می کنم.

ابطحی : اعترافات تلویزیونی و خوشحالی همه

یک وقتی یکی از منبری های معروف از شهرستان خودش آمده بود مشهد و آن جا اقامت گزیده بود و منبر می رفت و حسابی منبرش مورد استقبال قرار گرفته بود. همه تعجب کرده بودند. یک روز خودش می گفت رمز موفقیت من این است که جوری حرف میزنم که مردم از صحبت های من یک جور برداشت کنند و حکومت یک جور دیگر و هر دو راضی باشند.

محمد علی ابطحی قبل و بعد از زندان

حالا در مورد اعترافات تلویزیونی هم ماجرا از همین قرار است. همه خوشحالند. حکومت تصور می کند که مردم قانع شده اند و خوشحال است. زندانیان خوشحالند که زمینه ی آزادی شان فراهم میشود و نیز می دا نند که بعد از آزادی حرف های دیگری می زنند. مردم هم میدانند که این اعترافات در زندان بوده و طبعاً از روی اجبار. خلاصه همه خوشحالند. این هم نگاه مثبت به این پدیده ی منفی اعترافات داخل زندان.

 از یادداشت های محمد علی ابطحی در وبلاگ  شخصی اش  در تاریخ ۳۰ تیر ۸۶ .

و اما یک چیز دیگه : من در زمان پخش اعترافات ابطحی به دو مورد جالب توجه برخورد کردم که شاید برای شما هم جالب باشه. البته خیلی تلاش کردم که بتونم متن کامل صحبت های ایشان را در اینترنت پیدا کنم که بتونم دقیقا همون کلمات خودشون رو اینجا بیارم. ولی متاسفانه در هیچ کدام از متن های کامل اعترافات این قسمت از صحبت ها نیامده بود. از این رو سعی کردم که برای نوشتن تا حد امکان کلمات بکار برده شده خود ایشان رو به خاطر بیارم.

۱- محمد علی ابطحی در جایی از سخنرانی اش می گوید " همانطور که دیروز هم در این مکان خدمت آقای دادستان عرض کردم ... "

  -  فکر کنم خودتون منظورم رو از این حرف متوجه شدید. آقای ابطحی روز قبل از دادگاهشون توی دادگاه چکار می کردند؟! البته خدا می دونه ولی شاید، احتمالا داشته اند واسه اعترافات فرداشون با آقای دادستان تمرین می کردند. ( البته تاجایی که من می دونم تمرین واسه تئاتر و فیلم و ... هستش نه دادگاه )

۲- و در جایی دیگر زمانی که می خواهد از کودتای مخملی حرف بزند به شوخی رنگ شال دادستان را مخملی می نامد در صورتی که حداقل بنده هر چی نگاه کردم نشانی از مخملی بودن یا حتی رنگ مخملی در شال جناب آقای دادستان ندیدم.

  -  شاید آقای ابطحی سعی در نشان دادن این موضوع به مردم داشتند که کودتای مخملی دروغی بیش نیست که از طرف جناب دادستان برای اقرار به ایشان تحمیل شده بود.

البته این ها برداشت های شخصی من از قسمت های کوچکی از اعترافات محمدعلی ابطحی بود. شاید اشتباه تصور کرده بوده باشم. شاید هم درست حدس زدم و نکته های جالب توجه بیشتری هم در این اعترافات نهفته باشه که فقط نیاز به کمی توجه داشته باشه.

+نوشته شده در شنبه 1388/05/17ساعت2:8 بعد از ظهرتوسط مجهول | |