امیدوارم سال خوبی رو همراه با موفقیت و سربلندی در کنار خانواده تون داشته باشید.
"سال ۱۳۸۷ خورشیدی مبارک"

امیدوارم سال خوبی رو همراه با موفقیت و سربلندی در کنار خانواده تون داشته باشید.
"سال ۱۳۸۷ خورشیدی مبارک"

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط مجهول
|
می خواستم از چهارشنبه سوری و اتفاق های دیشب بنویسم ولی الان دیگه حوصله شو ندارم.
امروز پس از دو ماه که از فوت خالم میگذره تازه برای اولین بار بود که سر خاکش می رفتم. زمانیکه سر قبرش رسیدم تازه فهمیدم که خاله جون رو دیگه نمی بینم و من تو این دو ماه فقط خودمو گول می زدم ، به خودم وانمود میکردم که اتفاقی نیفتاده و همه چیز مثل قبله و از همه چیزهایی که منو یادش مینداخت دوری می کردم برای همین بود که قبل از شروع کلاس ها رفتم گرمسار ، چون می خواستم از مشهد دور باشم که یادش نیفتم حتی از وقتی که مشهد اومدم هم جرات ندارم برم خونه مادرجون که مبادا یادش بیفتم. لحظه خیلی سختی بود. به مادرم حسودیم می شد چون مثل اون جرات گریه کردن رو نداشتم. فقط بقض گلومو بسته بود و هر چند لحظه یک بار قطره اشکی از چشمام بیرون می زد که اونم دور از چشم بقیه با آستینم پاک می کردم. میترسیدم جلوی پدرو مادرم گریه کنم و داد بزنم و خالمو بخوام، ولی از داخل داشتم منفجر می شدم ولی جز سکوت کار دیگه ای از پسم بر نمی اومد.
امروز این اتفاق باعث شد جراتشو پیدا کنم و بتونم به خاطراتم با خاله جون فکر کنم و به یادش تو خلوت خودم گریه کنم.
خاله جون:دیشب خیلی جات خالی بود، بالاخره دایی محمود هم داماد کردیم. خانومش هم همونطور که دوست داشتی دکتره. سلام منو به پدر جون برسون.
عیدت مبارک.
برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط مجهول
|
سلام
چند وقت پیش واسه یک همایش با بچه ها رفته بودیم تهران. ولی دیر رسیدیم و نتونستیم به همایش برسیم. برای همین تصمیم گرفتیم بریم و یه گشتی تو تهران بزنیم که حداقل اگه همایش نرفتیم یه گردشی کرده باشیم. یکی از بچه های تهران هم که همراهمون بود بردمون تجریش و حسابی گردوندمون، دست آخر هم رفتیم پاساژ تندیس. جای خیلی قشنگی بود و واقعا خوش گذشت. این سفر نظرمو در مورد این شهر عوض کرد. تازه پس از سالها فهمیدم تهران واقعا جای بدی نیست. یادم میاد قدیما هر وقت با خانواده قرار بود بریم تهران من به یه بهانه ای از رفتن فرار می کردم. حتی عروسی پسر عمه ام هم چون تهران بود نرفتم ( البته بماند که من اصولا با عروس مشکل دارم و همیشه دنبال دودره کردنشم. ). نمی دونم چرا ولی از قدیم از تهران خوشم نمی اومد.
خلاصه بگذریم... همینطور مشغول گشتن بودیم که یهو متوجه شدیم دیگه دیر شده و وقت نمیشه برگردیم. خوشبختانه دوست یکی از بچه ها دانشگاه امیر کبیر درس می خوند و تونستیم اونشب رو اونجا بمونیم. از خابگاه ۱۴ طبقه و امکانات و دیگر عجایب خوابگاه که بگذریم، من با بچه های خوابگاهش خیلی حال کردم. آخه بچه های خیلی باحالی بودن. راستی از بین حرفهاشون چیزی شنیدم که خیلی برام جالب بود واون اینکه تاقبل از عید دو تا امتحان میان ترم داشتن. اونوقت ما قبل از عید به جز دو تا کلاس دیگه هیچ کدوم از کلاسامون درست و حسابی تشکیل نشدن و قراره 20 ام هم تعطیل کنیم. و این برای ما واقعا باید جای تاسف داشته باشه. دوباره یاد حرف دکتر اسدی استاد بیو شیمی مون می افتم : بچه ها من تعجب می کنم به جای اینکه شما که پول دادین منو بکشین سر کلاس از من استفاده کنین من باید شمارو بزور بکشم سر کلاس بهتون درس بدم ... .
در ضمن ۲۰ ام دارم میرم مشهد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط مجهول
|
۲۹ بهمن روز عشق ایرانی "سپندارمذگان" رو با یه روز تاخیر به همه عاشقان ایرانی تبریک میگم.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط مجهول
|
زیاد حوصله نوشتن ندارم. فقط اومدم بگم که هستم. نمی دونم چرا تو این چند ماه اخیر اینقدر خبر بد میشنوم!
واقعا قدر اطرافی هاتون رو بدونین. شاید اون زمانی که داری با یکی خیلی عادی حرف میزنی آخرین باری باشه که می بینیش و صداشو میشنوی . ممکنه با از دست دادن عزیزی تازه متوجه بشی که خیلی بیشتر از اونی چیزی که فکرشو می کردی دوستش داشتی. پس همین حالا یک نگاه به اطرافت بکن و فکر کن اگه یکی از اطرافی هات برای همیشه از پیشت بره و ترکت کنه چه احساسی بهت دست میده... اونجوری شاید بیشتر قدرشو بدونی.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط مجهول
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط مجهول
|
این سرما که این مدت همه جا رو گرفته، هیچ سودی نداشته بوده باشه، بدرد ما که خیلی خورد. انگار اصلا خدا هوا رو واسه ما سرد کرده بود. نمی دونم اگه این دو هفته قبل از امتهانا تعطیل نمی شد چه کار می خواستیم بکنیم. تو این یک هفته ای که از تعطیلات میگذره تقریبا هر روز فیزیولوژی می خوندم ولی هنوز به نصف هم نرسیدم، حالا آناتومی و ماهی هم بماند.
راستی حال پیمان و سهیل هم خوب شده و انشاا... ترم دیگه دوباره بر میگردن دانشگاه. این حوادث باعث میشه بیشتر قدر دورو بری هامونو بدونیم.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط مجهول
|
نمی دونم چرا من باید این خبر بدو به همه بدم. دوست خوبمون، حمید میرزایی بر اثر تصادف دار فانی را وداع گفت. حال پیمان طوطی و سهیل لشگری هم وخیمه، واسه زنده موندنشون دعا کنین.
واقعیتش پیمان و سهیل روگرچه زیاد باهاشون سلام و علیک نداشتم ولی می شناختمشون. اما حمید رو به اسم نمی شناختم و تا زمانی که گرمسار رسیدم و از بچه ها پرسیدم نمی دونستم کی بوده.
فردا صبح همون روز رفتیم دماوند تشییع جنازه حمید. برای اولین بار بود که تو یک تشییع جنازه شرکت می کردم. و برای اولین بار بود که برای فوت کردن یک نفر اینطوری گریه می کردم البته زیاد به خاطر خودش نه ( چون می دونستم الان یه جای بهتری نشسته و راحت شده )، از گریه های پدر و مادر و برادرش بود که واقعا دلم به درد می اومد و بی اختیار اشک از چشمام سرازیر می شد.
بچه ها می گفتند پنج روز قبل برای اولین بار و آخرین بار رفته بود مشهد زیارت امام رضا و تازه دو روز بود که برگشته بود. خلاصه خوشو آماده کرده بود و پاک از این دنیا رفت.
سهیل زیاد وضعش خراب نیست و پیمان هم بهتر شده و حالا دیکه واسه نفس کشیدن به دستگاه احتیاج نداره و خودش نفس می کشه ولی هنوز تو کماست. امیدوارم زود تر حالشون خوب بشه و سالم برگردن پیشمون.
خدا جون ازت می خوام به بزرگی خودت گناهای حمید رو ببخشی و پیمان و سهیل رو سالم بهمون برگردونی.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط مجهول
|
" کریسمس و سال نو میلادی مبارک "

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط مجهول
|
سلام
در این ۶۵ روز دوری از دفترچه خاطرات اتفاقهای زیادی برام افتاد که وقت نکردم از هیچ کدومشون حرفی بزنم. ولی حالا که پس از سه ماه دوری از خونه برگشتم مشهد وقت مناسبیه تا تلافی این مدت خاموشیمو در بیارم.
1. در تاریخ 24/8/86 سگم ( ریکی ) 6 تا توله زایید که متاسفانه چون پدر و برادرم زمان زایمان رو فراموش کرده بودند و براش جای مناسب درست نکرده بودند و بدلیل خیس بودن زمین هر 6 تاشون مردن. این موضوع واقعا ناراحتم کرد.
2. یک هفته بعد از مردن توله هام پدر یکی از همکلاسیام ( داوود ) فوت کرد. یادم میاد هیچ وقت ازش ( به دلایلی ) خوشم نمی آمد ولی پس از این اتفاق واقعا رابطه ام باهاش تغییر کرده. شاید یه جور حس هم دردیه، به هر حال خدا بهش صبر بده، آخه تو این سن خیلی سخته.
3. هم زمان با این اتفاق( فوت پدر دوستم ) یعنی حدود یک ماه پیش از کانون اومدم بیرون آخه خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم وقتمو می گرفت. و در ضمن پول زیادی هم نمی دادن ( هر دو هفته 20 هزار تومان که به نسبت وقتی که میزاشتی خیلی کم بود ). تو یک ماهی که اونجا بودم 60 هزار تومان در آوردم که تقریبا نصفش رو از نمایشگاه دانشکده، کتاب خریدم که اگه پول ماله خودم نبود عمرا این کارو می کردم. از حق نگذریم گرچه کم بود ولی خیلی برکت داشت.
4. و اما مهمترین اتفاقی که این ترم برام افتاد. اول ترم هم اتاقی های پارسالم اومدن سراقم که منو به زور با خودشون ببرن خونه یی که گرفته بودن تا هم خونه شیم، چون با یکی خونه گرفته بودن که باهاش نمی ساختن و چون هم ترمی من بود و یک نیم ترمی با هم هم اتاقی بودیم خوب میشناختمش فکر کردن اگه من برم اونجا مشکلشون حل میشه. خلاصه با اینکه به هیچ عنوان نمی خواستم از خوابگاه برم ولی اونقدر اسرار کردن تو رودربایستی افتادم و مجبور شدم باهاشون برم. منم بر خلاف میلم به خوانوادم دروغ گفتم که هنوز خوابگاهم چون به دلایلی باید خوابگاه می موندم وخونه نمی گرفتم. ( البته تا اینجای داستان قبل از پست قبلیم بود ولی چون خانوادم ازش خبر نداشتند گفتم بهتره اینجا هم ننویسمش تا یه وقت اتفاقی یه آشنایی ... ولی حالا که تصمیمم عوض شد که همه چیزو بگم ). دو ماه از اومدنم به خونه گذشت، تو این مدت خیلی سختی کشیدم چون واقعا تنها شده بودم و از کارهای هم خونه ای هام هم اصلا خوشم نمی اومد. تا اینکه دیگه خسته شدم و نتونستم تحمل کنم و دو هفته پیش از خونه بیرون اومدم و برگشتم خوابگاه پیش دوست خوبم سید جعفر.
خلاصه نگفتن یک " نه " ی قاطع گرچه تو این دو ماه برام سخت و گرون تموم شد ولی تجربه و درس خیلی خوبی شد برای آیندم که دیگه برای یک نه گفتن تو رودر بایستی نمونم.
خدای بزرگ می فرماید
ملائکه من شب و روز مواظب تو هستند، آنچه را می گویی و انجام می دهی، کم یا زیاد، همه را می نویسند. آسمان بر آنچه از تو دیده شهادت می دهد و زمین بر آنچه روی آن انجام داده ای گواهی می دهد. خورشید و ماه و ستارگان بر آنچه می گویی و عمل می کنی شهادت خواهند داد. خود نیز بر قلب و بر اعمال مخفی تو آگاهم.
پس از خودت غافل مباش!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط مجهول
|
مثل اينكه گرمسار خيلي داره بهم خوش ميگذره. اين ترم جديد هم كه با اينكه خيلي درسام سنگينه ولي خيلي دورو برم رو شلوغ كردم. مثلا عضويت فعال تو تشكل دانشجويي دانشكده و همچنين انجمن علمي دانشكده كه تازگي كارشو شروع كرده كرده. جديدترين كاري كه كردم هم اينه كه پشتيبان كانون شدم ( پارسال هم ميخواستم برم سراغش ولي فكر كردم اينجا كانون نداره ). خدا كنه اين ترم مشروط نشم.
من به اين نصيحت چارلي چاپلين گوش كردم و تو اين مدت واقعا وضعيتم تغيير كرد. بد نيست شما هم يه امتحاني بكنين.
چارلي چاپلين ميگه : وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط مجهول
|
سلام
الان از یه کافی نت تو گرمسار دارام پست مینویسم. اول که اومده بودم گرمسار در گیر یه سری مشکلات شدم ( البته جدا از مشکلات ثبت نام ) که واقعا مخمو مشغول کرده بود و داشت دیوونم می کرد. فکر هم نمی کردم به این راحتی ها بشه از شرشون خلاص شم. حتی یک بار که واقعا بهم ریخته بودم اومدم خواستم بیام اینجا هر چی تو دلم مونده بودو بریزم بیرون ولی خوب کافی نتی که میخواستم برم تعطیل بود.
خدارو شکر الان دیگه همه چیز درست شده و مشکل خاصی ندارم. در ضمن تو این مدت که گرمسار بودم اتفاق هایی افتاده که دیگه دلم نمیخواد برگردم مشهد. مثلا یکیش تغییر در وضعیت دانشکده و رسیدگی بیشتر به موجب تغییر رئیس دانشگاهه. راستی داریم یک کاری میکنیم که انتشار جزوات دانشکده رو از انحصار E-Vet ( انتشارات دانشکده مون ) در بیاریم که تا حالا هم خیلی موفق بودیم البته وقتم واسه این کار خیلی گرفته میشه ولی خوب ارزششو داره. از کارهای دیگه ای هم که میخواستم انجام بدم ولی نشد گرفتن بوفه دانشکده با دو تا از بچه ها بود که فقط یکم دیر جنبیدیم وگرنه حتما می گرفتیمش.
خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا واسه همینم دلم تنگ شده بود و زیاد نوشتم. در مورد این شعر پایینی هم باید بگم که همیشه دلم می خواست نظر بقیه رو در مورد نتیجه ای که از این شعر می گیرن بدونم پس نا امیدم نکنین. تا بعد... ( اگر عمری بود)
سومی
هرسه مقابل پنجره نشستند خیره به دریا
یکی از دریا گفت
دیگری گوش کرد
سومی نه گفت
و نه
او در میانه دریا بود غوطه در آب
از پشت پنجره حرکات او آرام و واضح
در آبی پریده رنگ آب
درون کشتی غرق شده ای چرخید
زنگ نجات را به صدا در آورد
حباب های ریزی با صدای نرم بر روی دریا شکستند
ناگهان یکی پرسید:
" غرق شد؟ "
دیگری گفت:
" غرق شد. "
سومی از عمق دریا نگاهشان کرد
گویی به دونفر که غرق شده اند می نگرد.
( یانیس ریتسون )

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط مجهول
|
1- نوشتن داستان سفر سه روزه ام رو تازه داشتم تموم میکردم که نمیدونم چی شد یهو و تصمیم گرفتم بی خیالش بشم. در ضمن تصمیم گرفتم از این به بعد سعی کنم دیگه قول چیزی رو تو وبلاگم ندم که مثلا تو پست بعدی میخوام چکار کنم.
2- خیلی وقت بود دنبال یه سگ خوب میگشتم تا با سگم جفت بندازم بیشترم نظرم دوبرمن بود که یک بارهم گیر آوردم ولی دیر شده بود و سگم از فحلیش گذشته بود تا اینکه چند وقت پیش متوجه شدم سگم فحل شده بود و یک جفت براش جور کردم. گرچه از نژادهای اصیل نیست ولی سگ خوبی بود و به سگ خودم هم میومد. ولی شانس آوردم به موقع آوردیمش آخه سگه رو شب که آوردیم فردا صبحش دیگه سگم زمان فحلیش تموم شده بود و نمیگذاشت سگه بهش نزدیک بشه. پدرم میگه سگمون حامله نمیشه آخه دیر آوردیمش البته درستم میگه آخه برای اینکه از نتیجه بشه مطمئن شد باید وقت زیاد باشه تا چند بار جفت گیری کنن. ولی اگه حامله بشه به احتمال زیاد بیشتر توله ها نر میشن ( اینم تشخیص من که البته دلیل علمی هم داره ) زمان جفت گیریشونو اینجا مینویسم که یادم نره ( 24/6/86 ). اگه آبستن شده باشه که امیدوارم همینطور هم باشه باید حدودا 25/8/86 زمان زایمانش باشه.
3- بعضی وقتها که فشار مشکلات زندگی زیاد میشه آدم فکر میکنه که تو دنیا از همه بیشتر مشکل داره و به خدا میگه : " خدایا چرا من؟ ". ولی وقتی وارد زندگی بقیه بشی و از مشکلات بقیه بپرسی می فهمی که این تنها تو نیستی که سختی هایی تو زندگیت هست حتی مشکلات و مصائب بعضی ها اونقدر سخت و زیاد که از خودت به خاطر چیزهایی که میگفتی ناراحت میشی. همیشه تو زندگی همه کم وبیش پستی و بلندی هایی هست و همیشه نا امیدی سراغ آدم میاد ولی اون کسی تو بازی زندگی موفق و پیروزه که بتونه از این مشکلات سربلند بیرون بیاد و کمتر از نا امیدی ضربه بخوره از همه مهم تر از این مشکلات درس بگیره. پس وقتی یک سختی تو زندگی به سراغت میاد خودتو زود نباز با یه نگاه به دورو برت میفهمی که تنها نیستی.
4- این هم "اسرار زندگی" از دوست عزیزم مجتبی
- چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟
- چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟
- چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟
- چرا تارزان ريش و سيبيل نداشت؟
- چرا پدر پسر شجاع اسم نداشت و همه به اسم پسرش میشناختنش؟ ( این یکیشو خودم گفتم )
و خیلی چراهای دیگر.....................................(اسرار زندگی)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط مجهول
|
سلام
من تازه پریروز رسیدم مشهد. سر وقت از اتفاق هایی که تو این سفر ۳ روزه برام پیش اومد مینویسم.
نمیدونم چرا یک چند وقتیه دلم برای رامتین پسر عموی عزیزم تنگ شده. این داستان رو به یاد رامتین اینجا می گزارم. میدونم که یکم قدیمیه ولی خوب خیلی جالبه حیفم اومد نگزارمش. باید زود برم تا سه دقیقه دیگه ساعت زنگ میزنه وهمه واسه سحری بیدار میشن. راستی ماه رمضون هم شروع شد روزه نمازاتون قبول باشه.
نگاه
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون به صحرانوردی رفته بودند. شب هنگام چادری زدند و در زیر آن خوابیدند. نیمههای شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه میبینی؟" واتسون گفت:"میلیونها ستاره میبینم". هلمز گفت: "چه نتیجهای میگیری؟". واتسون گفت: " از لحاظ روحانی نتیجه میگیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه میگیرم که زهره در كنار برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه میگیرم که بهرام (مریخ) در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد". شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیدهاند.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:55 قبل از ظهر  توسط مجهول
|
سلامی به گرمای تابستون گرمسار
کلاس رانندگی هم بالاخره تموم شد. فقط امتحان راهنمایی رانندگی مونده که اونم هفته بعد میدم میره پی کارش. فردا میرم گرمسار یه سری کارایی دارم که باید انجام بدم ( خدا رحم کنه آخه یادم میاد آخرین باری که قرار بود از گرمسار برگردم یعنی بعد امتحانای ترم 2 بلیتم رو واسه یه روز دیرتر گرفتم تا اگه کاری چیزی اونجا پیش اومد وقت داشته باشم ولی اون روز که رسید تا فرداش خودمو واسه کاری که کرده بودم فحش می دادم. تازه اون بد بخت هایی رو که ترم تابستونی گرفته بودن رو بگو ). فعلا این داستانو داشته باشین تا بعد.
گربه در معبد
در روزگاران دور در یک معبد قدیمی استاد بزرگی بود که اندیشه های نوینی را درس می داد. در معبد گربه ای بود که به هنگام درس دادن استاد سرو صدا می کرد وحواس شاگردان را پرت می کرد.
استاد از دست گربه عصبانی شد و دستور داد تا هر وقت کلاس تشکیل می شود، گربه را زندانی کنند. چند سال بعد استاد درگذشت ولی گربه همچنان در طول جلسات استادان دیگر زندانی می شد. بعد از مدتی گربه هم مرد. مریدان استاد بزرگ گربه ای دیگر را گرفتند و به هنگام درس اساتید معبد آن را در قفس زندانی کردند!
قرنها گذشت و نسلهای بعدی درباره تاثیر زندانی کردن گربه ها بر تمرکز دانشجویان، رساله ها نوشتند!!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط مجهول
|
اول اینو بگم که یک مدت بود بخاطر پروژه برادرم به کامپیوتر دسترسی نداشتم برای همینم خیلی وقته آپدیت نکردم. و اما یک چیز جالب اینه که سه روز قبل تو آموزشگاه رانندگی پریش رو دیدم. البته اولش یکم شک داشتم که خودش باشه آخه تا حالا از نزدیک ندیده بودمش ولی بعد از یکم پرس و جو متوجه شدم خودشه. آشناییم با پریش رو هم شاید بعدا تعریف کنم.
و اما بازگشت به کرملین
دوباره امسال هم قرار شد برگردم خوابگاه. اما چرا؟
تابستون با بچه ها که دنبال خونه میگشتیم یکی از آشنا ها که از ورودی هم اتاقی هام بود ،خبر داد که یک خونه خوب دارند و چون گروهشون به هم خورده میخوان از اونجا برند به ما خبر دادن تا ما خونه رو بگیریم. خلاصه ما رو دعوت کردن و ما هم رفتیم و خونه رودیدیم و پسندیدیم و با صاحب خونه هم صحبت کردیم و قرار شد چهار نفری برای سال بعد یعنی اول مهر اجارش کنیم.
تا اینکه دو هفته قبل یکی از بچه ها خبر داد که خونه مالیده. آخه مستاجرای قبلی که همون دوستای هم اتاقیهای ما بودن تصمیمشون عوض شده بود و قرار شده یک سال دیگه هم اونجا بمونند. ما هم که از روی اطمینان به صاحب خونه قول نامه ننوشته بودیم و دوستامم حاضر نبودن به خاطر یک خونه با هم ترمی هاشون درگیر بشند، لنگ در هوا موندیم.
اولش که این خبر رو شنیدم خیلی ناراحت شدم. آخه دیگه وقتی نداشتیم که بریم سراغ خونه. اگر هم داشتیم باید وسط تابستون و تو اون گرمای وحشتناک گرمسار می رفتیم. اول مهر هم که نمی شد آخه تا اون موقع دیگه همه خونه ها اجاره میرفتند و قیمتهای خونه هم پرواز میکردند ،تازه اگه خونه ای هم پیدا میشد باید دوبل اجاره میدادیم. یک مدت روی این موضوع فکر میکردم که به نظرم رسید اوضاع زیادم بد نشده آخه جدیدا به خاطر بنایی که داریم اوضاع اقتصادیمون یکم به هم خورده و اگه بخوام خونه بگیرم یکم به خونمون فشار میاد. دلیل بعدیش هم که مهمتره اینه که دلم واسه خوابگاه و اون جو صمیمیش تنگ شده مخصوصا جعفر (چکار کنیم دیگه، خراب رفاقتیم ). البته ابولی هم به این راحتی ها مارو ول نمی کرد آخه یک سال بود که با هم بودیم و به هم خیلی عادت کرده بودیم بعدشم ابولی خیلی هوامو داره برای همین نمی خواست ترم سه رو (که خوف ترین ترم دامپزشکیه ) به خاطر مسایل مالی مجبور بشم تو خوابگاه بمونم ولی خوب اون رو هم قانع کردم. خلاصه ما می مونیم و جعفر و کرملین .
تا بعد خدا حافظ
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط مجهول
|
سلام،
ابتدا از دوستانیکه برام دعا کردن کارم راه بیفته ممنون آخه کارم درست نشد و کار آموزی تابستون هم مالیده شد.
امروز یه شعر قشنگ از حمید مصدق براتون میزارم بخونین بلکه فرجی بشه و یه کم ذهنتون رو به فکر وا بداره، ولی اول دوتا خبر خوش .
اول اینکه خوشبختانه بیوشیمی 2 رو که فکر میکردم میفتم رو 5/16 شدم. ترم قبل هم دکتر اسدی اونقدر امتحان رو سخت گرفته بود که فکر می کردم بیو رو بیفتم که به حول و قوه الهی خوشبختانه با 15 قبول شدم.
و دوم اینکه امروز یه جوجه مرغ لاری به ناوگان مرغ و جوجه هام اضافه شد (با تشکر از پدر عزیزم که برام خریدش)
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست
تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط مجهول
|
سلام
دیروز اتفاقی که تمام تابستون منتظرش بودم افتاد. یعنی یکی که قرار بود برام با یه خانم دکتر صحبت کنه تا به عنوان کار آموز کنارش کار کنم با خانم دکتر در مورد من صحبت کرد ولی خانم دکتر حاضر نشدند منو به عنوان کارآموز بپذیرند. آخه چند وقت قبل دست یکی از کار آموزاشونو سگ گاز گرفته و از اون موقع به بعد به خاطر مسئولیتش میترسند و دیگه کارآموزی قبول کنند مگه اینکه از سازمان دامپزشکی نامه داشته باشه. که اونم بعید میدونم اونجا بهم نامه بدن.
البته من خودم هنوز باهاشون صحبت نکردم . شاید بتونم رازیشون کنم، البته اگه مشکلشون فقط همین باشه. شما برام دعا کنین خیلی برام مهمه که تابستونو بتونم اونجا کار کنم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط مجهول
|
با سلام :
امروز دو تا اطلاعیه دارم برای هم شهری های عزیز ( مشهدی ها )
- اول اینکه دنبال چند تا پایه میگردیم برای اینکه صبحها بریم دور پارک بدویم.
- دوم هم اینکه به شدت به چند تا دوست از دانشجوهای دامپزشکی فردوسی نیازمندیم.
از دوستان گرامی درخواست میشود در صورت هر گونه تمایل به اطلاعیه های بالا با من تماس بگیرند.
ID: tormentor_angel@yahoo.com
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط مجهول
|
سلام
امروز پای یکی از جوجه هامو که چند وقت قبل شکسته بود آتل بندی کردم. بیچاره آجر افتاده بود رو پاش و از مچ شکسته بود اولش اصلا فکر نمی کردم خوب بشه آخه انگشتهاش هم تکون نمی داد برای همین فکر کردم عصب پاش از مچ قطع شده. تا اینکه امروز بعد از حدود 2 هفته دیدم انگشتهای همون پای شکستشو داره آروم تکون میده برای همین زود پریدمو پاشو آتل بستم. امیدوارم زود تر خوب بشه، شما هم براش دعا کنین.
داستانی رو که امروز براتون می نویسم شاید خیلی هاتون شنیده باشید. این داستان با همه سادگیش خیلی آموزنده است و من که ازش خیلی درس گرفتم. مطمئنم شما هم اگه خوب بهش توجه کنید با نظر من هم عقیده خواهید بود.
یه روز زمستونی آقا گنجیشکه داشته پرواز می کرده که از سرما یخ میزنه و میفته زمین، از دست بر قضا یه گاوی داشته از اون طرفا رد میشده که از روش رد میشه و یه تاپاله میندازه روش. گنجیشکه هم گرم میشه و شروع میکنه به جیک جیک کردن. یه گربه که داشته از اون اطراف رد میشده صداشو میشنوه و میاد درش میاره و تمیزش میکنه ومیخورش.
و اما نتیجه اخلاقی: 1- هر کسی که بهت میرینه دشمنت نیست 2- و هر کسی که از تو گه درت میاره دوستت نیست 3- هر وقت تا حلق تو گه فرو رفتی حداقل دیگه خفه شو جیک جیک نکن.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط مجهول
|