تبليغاتX
" دست نوشته های مجهول "


















" دست نوشته های مجهول "

 

سلام.

بالاخره ما هم به کلوب پیوستیم. قبلا هم یک بار می خواستم عضو بشم ولی به نظرم جالب نیومد. ولی حالا که عضو شدم میبینم فوق العادست. محیط خیلی جالبیه و اعضای خیلی زیادی هم داره. کلوب آی دی ام رو میگذارم همین کنار اگه خواستید شما هم یه سر بزنید. ولی خیلی زود برش میدارم آخه میخوام مجهول، مجهول بمونه.

اینجا هم به اصطلاح کلوبلاگ ام هستش که در حقیقت یک گلچین از نوشته های کلوبی ها هستش که فکر می کنم جالب باشه یک سر بزنین.

http://siyavash_dvm.cloob.com/

+نوشته شده در جمعه 1388/05/23ساعت0:23 قبل از ظهرتوسط مجهول | |

 

بالاخره داییم اینا دیشب برگشتند رومانی. دلم خیلی براشون تنگ میشه. متاسفانه شایان اینجا که به حرف نیامد به جز سه چهار کلمه. امیدوارم دفعه بعد که می بینمش فارسی هم بتونه صحبت کنه.

تو پست قبلی ام یکی از دوستان خیلی عزیزم چیزی برام نوشته بود و در اون اعتراف کننده های اخیر رو دروغگو و ترسو خونده بود. البته هر کسی نظری داره و برای خودش محترمه ولی من یک جور دیگه فکر می کنم و به همین دلیل جوابی از خودم براش نوشتم. با اینکه به هیچ عنوان دوست نداشتم که اینجا بطور جدی وارد مسائل سیاسی بشم و از این قبیل مسائل صحبت کنم ولی از اونجایی که فکر می کردم شاید دوستان دیگری هم باشند که این نظر رو در مورد زندانیان سیاسیی که زیر فشارهای شدید لب به اعتراف گشودند داشته باشند، نظرم رو اینجا هم می گذارم که دوستان رو هم از نظر شخصیم آگاه کنم.

" اعترافات "

سلام....

ساده قضاوت نکن. شاید اعترافات اخیر مقداری باعث ناراحتی ما شده باشه ولی نباید بزاریم که دلسردمون بکنه.چون این دقیقا چیزیه که همون اعتراف گیر ها می خواهند. ضمن اینکه باید شرایط اون ها رو هم در نظر بگیریم. به نظرت اگه گالیله توی دادگاه اعتراف نمی کرد و اعدام می شد بهتر بود یا اینکه اعتراف کرد و در باقی عمرش با کشفیات و اختراعاتش قدم بزرگی رو در پیشرفت بشریت برداشت؟

حالا نظرت رو به حرف های خود ابطحی در مورد همین اعتراف گیری ها جلب می کنم.

ابطحی : اعترافات تلویزیونی و خوشحالی همه

یک وقتی یکی از منبری های معروف از شهرستان خودش آمده بود مشهد و آن جا اقامت گزیده بود و منبر می رفت و حسابی منبرش مورد استقبال قرار گرفته بود. همه تعجب کرده بودند. یک روز خودش می گفت رمز موفقیت من این است که جوری حرف میزنم که مردم از صحبت های من یک جور برداشت کنند و حکومت یک جور دیگر و هر دو راضی باشند.

محمد علی ابطحی قبل و بعد از زندان

حالا در مورد اعترافات تلویزیونی هم ماجرا از همین قرار است. همه خوشحالند. حکومت تصور می کند که مردم قانع شده اند و خوشحال است. زندانیان خوشحالند که زمینه ی آزادی شان فراهم میشود و نیز می دا نند که بعد از آزادی حرف های دیگری می زنند. مردم هم میدانند که این اعترافات در زندان بوده و طبعاً از روی اجبار. خلاصه همه خوشحالند. این هم نگاه مثبت به این پدیده ی منفی اعترافات داخل زندان.

 از یادداشت های محمد علی ابطحی در وبلاگ  شخصی اش  در تاریخ ۳۰ تیر ۸۶ .

و اما یک چیز دیگه : من در زمان پخش اعترافات ابطحی به دو مورد جالب توجه برخورد کردم که شاید برای شما هم جالب باشه. البته خیلی تلاش کردم که بتونم متن کامل صحبت های ایشان را در اینترنت پیدا کنم که بتونم دقیقا همون کلمات خودشون رو اینجا بیارم. ولی متاسفانه در هیچ کدام از متن های کامل اعترافات این قسمت از صحبت ها نیامده بود. از این رو سعی کردم که برای نوشتن تا حد امکان کلمات بکار برده شده خود ایشان رو به خاطر بیارم.

۱- محمد علی ابطحی در جایی از سخنرانی اش می گوید " همانطور که دیروز هم در این مکان خدمت آقای دادستان عرض کردم ... "

  -  فکر کنم خودتون منظورم رو از این حرف متوجه شدید. آقای ابطحی روز قبل از دادگاهشون توی دادگاه چکار می کردند؟! البته خدا می دونه ولی شاید، احتمالا داشته اند واسه اعترافات فرداشون با آقای دادستان تمرین می کردند. ( البته تاجایی که من می دونم تمرین واسه تئاتر و فیلم و ... هستش نه دادگاه )

۲- و در جایی دیگر زمانی که می خواهد از کودتای مخملی حرف بزند به شوخی رنگ شال دادستان را مخملی می نامد در صورتی که حداقل بنده هر چی نگاه کردم نشانی از مخملی بودن یا حتی رنگ مخملی در شال جناب آقای دادستان ندیدم.

  -  شاید آقای ابطحی سعی در نشان دادن این موضوع به مردم داشتند که کودتای مخملی دروغی بیش نیست که از طرف جناب دادستان برای اقرار به ایشان تحمیل شده بود.

البته این ها برداشت های شخصی من از قسمت های کوچکی از اعترافات محمدعلی ابطحی بود. شاید اشتباه تصور کرده بوده باشم. شاید هم درست حدس زدم و نکته های جالب توجه بیشتری هم در این اعترافات نهفته باشه که فقط نیاز به کمی توجه داشته باشه.

+نوشته شده در شنبه 1388/05/17ساعت2:8 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

 

متاسفانه لهستان رفتنمون مالیده شد. البته زیادم بد نشد (حالا بماند واسه چی).

و اما در حاشیه اعتراف گیری های اخیر :

اعتراف مي‌كنم
تمام دوستان من
فريبكار و خائن ا‌ند.

اعتراف مي‌كنم
تمام دوستان خائنم
مرا فريب داده‌اند.

اعتراف مي‌كنم
تمام عمر
دوست تمام دوستان خائن و فريبكار بوده‌ام.

اعتراف مي‌كنم
تمام اعتراف‌هاي من
بر اساس دستخط بنده بوده است.


اعتراف می‌کنم
که دستخط بنده نیز
دستخط بنده بوده است .

------------------------------

گاليله در سال 1633 در دادگاه كليسا اعتراف كرد: در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می کنم توبه می کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می کنم و آنرا منفور و مطرود می نمایم.

گالیله در حال اعتراف به دادگاه

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/15ساعت11:36 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

 

متاسفانه سفر علیرضا به آمریکا کنسل شد، آخه سفارت آمریکا تو ابوذبی بهش ویزا نداد. فقط رضا تونست بره، اونم چون گرین کارت داشت. امیدوارم در نبود علیرضا خوب بتونه از مقاله دفاع کنه. الآن هم علیرضا دنبال اینه که اگه بشه واسه مقاله لهستان مون بره اونجا، که احتمالا با هم بریم ( البته فعلا در حد حرفه). 3 روز دیگه هم داییم با خانوم و بچش بر میگرده رومانی. دلم براشون یک ذره میشه، مخصوصا برای النا و شایان کوچولو که تو این مدت خیلی بهشون عادت کرده بودیم.

 

" گرگ وگله "

آه از امروز كه گرگها دسته دسته به گله مي تازند و گله هيچ ندارد كه بدان تكيه كند... نه مهر چوپاني كه هدايتش كند و نه سگي كه پاسداريش كند!  چه كند جز كه به چمنزاري سبز دل خويش شاد كند؟ آه اگر اين چمن را دست زمان زرد كند، گله را ديگر چه دلگرم كند؟

آزاده هاظمی زاده

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14ساعت11:56 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

 

بالاخره کار ساخت پوسترهای همایش های تبریز و میلواکی آمریکا بعد از یک هفته بیدار خوابی به پایان رسید. ولی میخوام از کار جالبی که در ساخت پوستر میلواکی انجام دادیم بگم. چون موضوع مقاله مون در مورد کبوتر بود اول تصمیم داشتیم که برای پس زمینه پوستر ( که از 5 صفحه 60×60 سانتیمتری تشکیل شده بود) عکس هایی از کبوتر بندازیم ولی بعد به پیشنهاد یکی از بچه ها قرار شد عکس هایی از آثار باستانی ایران رو بگذاریم، از جمله تخت جشید، پاسارگاد، مجسمه هما و ارگ بم، که اتفاقا خیلی هم خیلی هم قشنگ در اومد.

راستی می خوام از همینجا به نوبه خودم از تمام ایرانی های خارج از کشور که دیروز در سرتا سر دنیا در حمایت از معترضین، زندانی های سیاسی و همچنین کشته شدگان حوادث اخیر در کشور خودشون در تجمع های وحدت ملی شرکت کرده بودند تشکر کنم و بگم که با این کارتون علاوه بر زنده و بیدار کردن خاطرات اعتراضات اخیر و جنایات {...}، پشت مارو هم به خودتون محکم کردین.

همیشه و همه جا نسبت به کشور و هم وطنانم احساس افتخار می کنم و با یاد آوری این موضوع که یک ایرانی هستم غرور تمام وجودم رو فرا می گیره.

به امید ایرانی  زیبا تر ...

+نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06ساعت0:58 قبل از ظهرتوسط مجهول | |

 

سلام

بالاخره بعد از مدت ها دوباره آپ می کنم. اولش فکر می کردم امتحان ها که تموم بشه، بیشتر می تونم اینجاسربزنم. ولی خوب دیدم که اینطوری ها هم نبود و الانم سرم مثل سابق شلوغه فقط شکلش یکم تغییر کرده. این هفته هم باید دوباره برگردم گرمسار. یک سری کار دارم که باید انجامشون بدم. که مربوط میشن به مقالات تبریز که باید full text شون رو آماده کنیم.

متن زیر از وبلاگ نقطه سر خط گرفته شده.

"پینوکیو"

پینوکیو در مقابل دوربینها با صدایی بغض آلود گفت: من هیچوقت درووغ نگفتم و نخواهم گفت !

کودک نابینایی با خوشحالی گفت : پینوکیو دروغگو نیست !

کودکی که ناشنوا بود با تاسف سرش را تکان داد و گفت : بازهم دماق پینوکیو دراز شد ...

من هیچوقت دروغ نگفتم ونخواهم گفت!

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/21ساعت9:25 قبل از ظهرتوسط مجهول | |

 

سلام سيّد ... موسوي جان مرا ببخش كه در انتخابات شركت كردم . مرا ببخش كه به تو راي دادم. موسوي جان هنوز هم بعد از 25 سال نفهميدم كه در ايران زندگي ميكنم و دموكراسي بازيچه اي بيش نيست. مرا ببخش كه راي دادم و به تو خيانت كردم. نميدانستم كه با هر رايي كه به نام تو در صندوق مي اندازيم تيشه به ريشه اصلاحات ميزنيم. مرا ببخش كه راي دادم و راي مرا دزديدند . راي سبز من و دوستانم تبديل شد به راي 24 ميليوني دشمن! . موسوي جان دستانم شكسته باد اگر بار ديگر در ايران اسلامي راي بدهم اما هنوز هم با تو هستم و طرفدار تو . موسوي جان رييس جمهور من تو هستي . توئي كه گر چه اندك ولي ساعاتي چند خنده اي از ته دل را بر لبانمان به هديه آوردي . آري تو ! و نه كسي كه قرار است چهار سال ديگر نيز خونم را در شيشه كند!

مير حسين مرا ببخش كه ديگر نه مسلمانم نه شيعه! زيرا از بچه گي به من آموخته اند مسلمان دروغ نمي گويد و ريا و تزوير در كارش نيست و دزدي نميكند، اما من ديدم كه چگونه طرفداران ظهور جدّت كذابي كردند و دزدي! شيعه هم نيستم؛ زيرا در يك سخنراني در مسجدي به نام جدّت علي (ع) گفته شد هر كس به اصلاحات راي بدهد شيعه نيست!

آري مير حسين! من نه آدمم، نه مسلمانم، نه حقي دارم، نه حقوقي... من و كودكانم دروغ نخواهيم گفت زيرا طرفدار تو هستيم بگذار بگويند مسلمان نيستم. ميداني!؟ يزيد هم خودش را مولا ميدانست ولي حسين(ع) را باور نداشت!

منبع: از یاد رفته

انسان هم آرزوست

*************

این مهم نیست که مردم به چه کسی رای می دهند

مهم این است که چه کسی رای مردم را می شمارد

"استالین"   

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت2:41 قبل از ظهرتوسط مجهول | |

 

اول از همه باید بگم که واقعا شرمندم که نتونستم در روز مادر مطلبی بنویسم. دلیلش هم این بود که این چند روز آخر سرعت اینترنت بشدت پایین بود و تند به تند قطع می شد بخصوص اینترنت های هوشمند مخابرات که من هم ازشون استفاده می کنم. ولی بیشتر از این شرمندم که از مادران ایرانی در تهران شب تولد حضرت فاطمه  با باتوم و چماق پذیرایی شد و روز مادر رو با ریختن خونشون جشن گرفتند.  شب گذشته نیز مادرانی داغ دار فرزندانشان توسط این دژخیمان برادر کش شدند.

" اشک مادر "

روزی پسر کوچکی از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي‌فهمم. مادر گفت: تو هيچ‌گاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بي‌دليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زنها بي‌دليل گريه ميکنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟....

خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه‌هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه‌هايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده‌اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده‌ام که در هر شرايطي بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي‌رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد.
او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد. خدا گفت: مي‌بيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که مي‌پوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.

 اشک مادر

**********************************************

اگر تو وطن می فروشی                 من وطن می خرم ! ...

چند می فروشی وطن فروش            چون من گران تر از همه می خرم

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26ساعت11:33 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

 هیچ وقت نمی خواستم اینجا از سیاست حرفی بزنم ولی به جایی رسیدم که دیگر توان سکوت ندارم. امروز نه تنها احساس وسیله شدن بدست دیگران را می کنم بلکه می بینم که به شعور من و هموطنانم توهین سختی شده که به هیچ عنوان قابل بخشش نیست.

 داستان زیر از وبلاگ جبهه مشارکت گرفته شده.

یکی بود ،یکی نبود! / یه انسان معمولی!

یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدای مهربون هیچکی نبود، یه کشوری بود که اسمش یه جوری بود، دخترونه بود. با این همه قشنگ بود ،خوشگل بود ،همه چیزی داشت،از هر انگشتش 100 تا هنر میریخت بیرون!

ولی یه چیزی اتفاق افتاده بود ،این کشور تو دنیا تنها مونده بود ،بقیه  نمیخواستن این کشور همینطوری بمونه، آخه مردمش یه کارایی کرده بودن ،کارهایی که به ضرر بقیه بود!گذشت و گذشت تا اینکه  مردم این کشور 30 ساله شدن ،تازه میخواستن یه نفس راحتی بکشن ،که یک دفعه یکی اومد که نباید میومد، این آقا اسمش پینوکیو بود.

پینوکیو

پینوکیو بچه ی خوبی بود ولی چند تا عیب بزرگ داشت ،اول از اینکه همیشه دروغ میگفت (برای همین فرشته ی مهربون کاری کرده بود که هر وقت دروغ میگفت دماغش دراز میشد و زشت تر میشد!) مثلا هر جا میرفت میگفت:نفت رو میارم سر سفره ی مردم، تورم و گرانی رو کاهش میدم،به طبقه ی مستضعف جامعه زیاد میرسم و ... !!!

دومین عیب بزرگش این بود که خیلی ساده بود. گربه نره از چپ و روباه مکار از غرب همیشه سرش شیره میمالیدن!اونم به راحتی آب خوردن!  مثلا بهش میگفتن :بیا پولاتو بده به ما تا بکاریم و درخت پول بدست بیاریم. بهش میگفتن به مردم در مورد گرانیها اینو بگو: بالا رفتن قیمت جهانی نفت باعث گرانی گوجه و سیب زمینی میشن! و از اینجور تحلیلهای علمی که روباهه و گربه نره به خوردش میدادن رو به مردم میگفت ( مردم هم توانایی این گونه تحلیلهای علمی سنگین رو نداشتن ) پینوکیو ی قصه ی ما مثل اون پینوکیو نبود که اول خر میشد بعد دوباره خودش میشد! آخر سر هم تبدیل میشد به آدم!!!  نخیر ،این پینوکیوی ما فرق داشت! اصلا امکان نداشت آدم بشه ،حتی  فرشته ی مهربون هم از دستش نا امید شده بود! ...
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید! حالا مثل بچه های خوب برید بخوابید !!

+نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت1:15 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

 

اولین چیزی که بعد از اعلام اولین نتایج آرا و شوک حاصل از این نتایج غیر منتظره به ذهنم رسید تاسف برای سادگی مردمون بود و به هیچ عنوان حتی احتمال تقلب رو هم به خودم ندادم. تا جایی که دومین نتایج انتخابات اعلام شد و اون نتیجه عجیب توجه ام رو به خودش جلب کرد. در انتخابات ریاست جمهوری پیشین کروبی در عرض چند ساعت ( به قول خودش خواب بعد از نماز ) از نفر اول به سوم آمد. حالا چطور می تونیم انتظار داشته باشیم که بعد از 5 ساعت از شمارش اولیه تنها دو کاندید آن هم به اندازه 0.1 %  تغییر رای داشته باشند. این موضوع به شخصه با عقل من یکی که جور در نمی یاد.

اینجاست که می فهمم این همه تاکید آقای احمدی نژاد بر دفاع از وزرای کشور ( مثل وزیر قبلی کشور، آقای کردان ) از چه روی بوده. آقای وزیر کشور جناب محصولی الحق که جواب حمایت های ولی نعمتتون آقای احمدی نژاد رو خوب دادید، که می تونه آینده ای درخشان رو در این دنیا براتون رقم بزنه ولی اون دنیا رو میخوای چکار کنی؟ جواب این مردم رو اونجا چی می خوای بگی؟

تنها کاری که می تونم بکنم اینه که برای خودم و کشورم تاسف بخورم. ولی همچنان سر این حرفم هستم که:

" لعنت بر دروغ و دروغگو "

پینوکیو کجایی که ببینی چطور روتو کم کردند...

+نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت11:34 قبل از ظهرتوسط مجهول | |

سلام

امروز داشتم تو اینترنت یه گشتی می زدم که چشمم به یک خاطره از دکتر حسابی افتاد. دلم نیومد که تو وبلاگم نذارمش . متن زیر رو از وبلاگ قاراشمیش گرفتم.

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین ۲۰دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن ۱۰هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن ۱۰هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی ۷ انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه ۱۰هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان ۲۰۰ سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از ۱۰هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خاطرات مهندس ایرج حسابی

دکتر حسابی و انشتین

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت12:44 بعد از ظهرتوسط مجهول | |

 

دوباره بعد از مدت ها دوری از نت برگشتم. تو این مدت که نبودم مشغول برگزاری یک سمینار دانشجویی توی دانشکده مون بودیم. البته اولش زیاد جدی نبود ولی بعد از اینکه قرار شد یک تعداد مهمون هم از دانشگاه تهران بیاد مسئله حیثیتی شد و همین باعث شد که اینقدر از از نت دور بمونم و وقت نکنم آپدیت کنم. یه سری مسائل و مشکلات دیگه هم بود که اینجا جاش نیست که توضیح بدم.

اینم وبلاگ سمینار گربه، کار خودمه...

راستی یه چیز دیگه. چند ماه پیش با بچه ها یه مقاله به یک کنگره دامپزشکی در آمریکا فرستادیم. اوایل فروردین بود که خبر Accept شدنش رو شنیدیم و اینکه مقاله مون برای داوری بهترین پوستر کاندید شده و نفر اول یعنی علیرضا هم باید جهت دفاع به به آمریکا بره. دو روز پیش برای گرفتن فرمت پوستر به سایت کنگره رفته بودیم که دیدیم مقالمون جزو ۱۵ مقاله اول ( از بین ۱۰۰۰۰ مقاله که فرستاده شده ) بود که باید با هم رقابت می کردند.

فقط واسمون دعا کنید مقالمون اول بشه...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت5:44 قبل از ظهرتوسط مجهول | |